|
باسمه تعالی اوایل فروردین ماه 1337 شمسی بود ومن دریک بعد از ظهر نوروزی با بچه های روستا مشغول بازی (کل اوش )بودم واصلا خبر نداشتم که آن بعد ظهر تنها ساغاتی است که من آزادانه با بچه های عمه کلثوم وعمه ام مریم و علی حاجی محمد ودوسه کودک دیگر هم سن وسال خویش ،شاد وسر حال مشغول بازی گوشی هستیم واز فردا صیح باید روی آفتاب را نبینم در کار خانه قالی بافی هر یک ربع ساعت چند پشت پاکی وچند سیلی وتوگوشی از دست استاد قالیباف_ نوش جان کنم <ارزو بکنم : ای کاش _ مثل دیروز می توانستم با بچه های روستا جوز بازی ویا گله بازی ویا کل اوش بازی کنم .ساعات خوش آن بعد از ظهر در کوچه روبروی خانه مادرزیر سایه خنک درختان گردو به سرعت بپایان رسید وبا فرارسیدن تاریکی شب هر کدام بسوی خانه روانه شدیمکه فردا صبح دوباره برای بازی با کودکان روستابه کوچ بیاییم وبه هوا بپریم وبازی کنیم ویک لنگی بردویم وای چه خیالهای خوشی در مغزمان تجلی می کرد ودل مان را خوش می داشت . اما همین که وارد خانه شدم ، دیدم که علاوه بر پدر ومادرم دو نفر دیگر هم در خانه ما_ مهمان هستند ویک نفر هم یک کتاب وچند برگ کاغذ ویک قلم ویک دوات ویک نی جلوی خویش یا بغل دستش دارد وبا پدر ومادرم حرف می زند .ونفر دوم هم که استاد قالیباف فردا وفرداهای من بود _ ساکت نشسته وگاهی خطاب به مادرم می گفت : خاله مریم _ بچه شما سه سال کار کند استاد می شود وسپس می تواند -از شاگردی دربیاید وخود مخاط (12000 تا و24000 نخ ) یعنی 6000بتون در روز کار کند وروزی هم آن موقع 10 ریال ( قران ) مزر بگیرد وچند سال بعد هم خود استاد شود وچند شاگرد داشته باشد وخود قالین برای خود ببافد وپول دار شود . این حرفهارا که می شنیدم - هرکی دلم فرو می ریخت ودل تو دلم نماند که ای وای فردا باید بروم کار قالیبافی ودیگر نمی توانم با دپسر عمه ها وودیگر بچه های کوچ بازی کنم واز هوای خنک زیر درختان گردوی روبروی خانه خود لذت ببرم .طولی نکشید که چایی را استاد واقا ملک ونویسنده ( مرحوم غلامرضا مقامی ) که یکی از سه نفر سواد دار روستای کوچ بودند - نوش جان کردند وآقای مقامی شروع به نوشتن اجاره خط برای من بدبخت کردند.دقایقی بعد محتوای اجاره نامه را برایمادرم وپدرم خواندند : بسم الله الرحمن الرحیم .اجاره نامه:این جانب محمد کوچی فرزند علی ومریم کوچی فرزند حسن ک فرزند شش ساله خود (حسن کوچی )را به مدت : سه سال اجاره دادیم به محمد علی کوچی (معروف به ملک ) که که سه سال تمام در کارگاه قالیبافی آقای محمد علی کوچی تمام هفته وتما سال از طلوع آفتاب تا غروب شام کار کند وهر چه که استاد امر نمود _ بی چون وچرا انجام دهد .در سال اول روزی یک قران وتمام سال را در قبال 30 تومان به قالیبافی مشغول باشد.2- سالدوم مزد شاکردی حسن- فرزند محمد ومریم کوچی روزی 2 ریال ( 2 قران) می باشد وکل سالرا - اگر لکی (کم کاری ) نکند 60 تومان مزد بگیرد .3- سال سوم را روزی 3 قران ( سه ریال) ودر تمام 300روز سال مزد حسن اقا 90 تومان خواهد بود اگر لکی ( کم کاری ) نداشته باشد وهر گاه که دقایقی را دیر سر کار بیاید ویا استاد اورا زودتر نعطیل کند استاد روی دیوار یک نیم خط خواهد کشید تا دونیم خط که بهم وصل شوند یک روز کار برای شاگرد محسوب خواهد شد که درسال چهارم برای هر خطی یکروز رایگان باید حسن اقا کار کند وپدر ومادرش اعتراض ننمایند کل مزد حسن - فرزند محمد ومریم در سه سال کامل کار قالیبافی 180 تومان خواهد بود .اجاره نامه که خوانده شد ومادرم وپدرم آنرا با مرکب انگشت زدند تمام غمهای دنیا تودلم ریخت وهنوز آن دو از خانه ما نرفته بودند که از زور غصه وغم مرا خوابگرفت ودنیا برای من تیره وتار شد .فرداصبح هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که آقا ملک همان پسر خاله واستاد قالیباف جلوی درب خانه ظاهر شدوازمادرم خواست که مرا بیدار کند ودستم را به دست آقا ملک بدهد .صورتم را شستم وآماده رفتن بکار گاه قالیبافی شدم وچون روز اول بود ومن هنوز هیچ کاری بلد نبودم - بهمن گفتند:یک کناری بشینم ودست استاد وهمکار دیگرش را تماشا کنم که چگونه آنها بتون وتا را می گیرند ورنگهای خاص قالیبافی را بتناسب دور نخ ها وتا ها وبتون ها مب پیچند وبهم گره می زنند ووکار را ادامه می دهند وهر سه چین یا چهارچین که چیده می شود - بایددم کارا عوض کنند وپوت سه پوت ( رشته خاص وباریک )لای نخ ها بگشند تا کارها وچینها بهم جوش بخورد وبعد از هر چین هم باید دم کار عوض شود وورشته ای از پوت دو پوت وسط نخ های این رو ئآن روی کار کشیده شود وکار محکم ومحکم تر گردد . ساعتی که گذشت استاد چند لقمه نان ودوشق ماست چکیده که با خود آورده بود به من داد که بخورم وگرسنه نباشم .سپس گفت : حسن ومن گفتم بلی .گفت کوزه را از گوشه کارخانه بردار وبرو از سرکاریز یاهمان دهانه قناتروستا آب تمیز کن وبیاور به گارگاه نت تشنه نمانیم ودر ضمن گفت : من توی خاک زمین کارنه قالیبافی تف می کنم وتو تا وقتی تف من نخشکیده باید کوزه را آب کرده وبه کار خانه با کوزه پر آب برگردی .من هم مثل آهو می دویوم که تف دهان او خشک نشده 500 متراه تا سر آب رابروم وکوزه را آب کنم وبر گردم که مبادا دیر شود .آوردن آب انجام شد ودواستاد با هم حرف می زدند ومثلا می گفتند : تا بجا _ سر جلو _ دو بتون بگذار بتونی _ سر اوا - سر جلو _ هفت بتون بگذار با الفی بتون- این کلمات گوشه ای از اجرا کردن نقشه کار بود وچیدن یک چین 6600 بتونی جرید وهر رنگی که استاد عوض می کرد ومی خواست با آن چند بتون کار کند _ آنرا اول به من نشان می داد ومی گفت ک حسن ببین : این رنگ را می گویند آبی - واین یکی را می گویند ک سفید _ واین رنگ را می گوین پیاضی <این یگی رنگرا می گویند : رنگ کرمی <این یکی را می گویند : گل خوار <ان دیگری را می گویند : سوز <این ربگ را می گویند آتشی <این رنگ را می گویند : الفی واین یکی دیگرا می گویند : رنگ خلی <این رنگ را هم می گویتد : تخم لاکی <این رنک تیره راهم می گویند رنگ کبود این گوشه راست کاررا هم که همیشه یک رنک ثابت است می گویند رنگ لاکی قرمز واین این قبیل رنگه هارا نام می برد ومی گفت :6000 بتون را می گویند یک مخاط وشما هم که سه سال دیگه استاد بشوی وبتونی مخاط بچینی آنوقت روز ی ده قران در قبال یک مخط 24000 نخی و12000 تایی و 6000 بتونی مزد خواهی گرفت وآقای خود خواهی شد اگر خوب کارهارا یاد بگیری ونقشه هارا خوب حفظ کنی وبه رحال روز اول ظهر شد وکفتند : برای 30 تا 40 دقیقه برو خانه وتهار که خوردی زود بر گرد به کارخانه قالیبافی .رفتم خانه وپس از خوردن نهار به کارخانه باز گشتم وهنوز استادها نیامده بودند که من سرکار حاضر شدم .استادمرا بردوکناردستش روی تخته قالیبافی نشانید ودوسه رنگ را نام برد واول گفت این جوری رنگ لاگی را لای نخها قار بده ودو سر رنگ را همسر کن وبا پاکی ببر وهمین گوشه کار را فعلا بچین ببچینم چه میکنی وکم کم رنگهای دیگری به من داد که علاوه بر گوشه راسته کار _کوهه ومداخل وکتیبه ومداخل دوم وکوه دومرا به از کتیبه هم من بچینم وقرارشد اگر دیر تر آز استادکارم را تمام کنم تنبیه شوم وتنبیه هم اول دوسه سیلی آبدار بود ودوسه تو گوشی وبعد هم ده تا پشن پاکی که باید بکف پایم می زدند ویا به سینه دستم می زدند تا بقول استاد قالیباف دستهایم برای تند چیدن کاروچیدن بتونها ورزیدگی لازم را بدست آورد.آخ که دیروز چه خوش بودیم با بچه ها وامروز چه عذاب می کشیدم از دست استاد قالیباف وچه دلم خون بود که روزی بیست تا 25 بار باید کتک بخورم تا از آنهاعقب نمانم وکارارا سر وقت تماتم کنم ودنبال نیایم.از روز دو کار چیدن قالین در کنار دست استاد وهمکار دیگر او شروع شد وروزی بیست تا 25 چین چیده می شد وهر چین که من همزمان با استاد سهم کارا تمام نمی کردم باید چنددست پاکی ویا چند تو گوشی می خوردم تا یاد بگیرم تند تر وتند تر تاها وبتونهارا بچینم وبقول آنه پی نیایم وکارم با آنها تمام شود واین اوضاع تا سه سال ووحای سال چهارم ادامه داشت ودرسال 300روز تمام باید کار می کردیم وفقط سال اول روزی یک ریال وسال دوم روزی 2 قران وسال سوم روزی 3 قرآن در قیال 10تا 12 ساعت کاروالبته زمستان حدود 9 ساعت کارمزد می گرفتیم وسالسوم جمعا 90 تومان وسه سال تمام مجموع مزد من 180 تومان بود .باید عرض کنم که ما فقط جمعه ها وروز سزده وچهارده نوروز ودوروز تاسوعا وعاشورارا تعطیل بودیم ومابقی روزهار حتی اگر برف سنگین می آمد وسوز سرما سخت مارا آزار می داد _ می باست سر کار حاضر می شدیم وکارارا دامه می دادیم واگر نیم ساعتی دیر می رفتیم یک نیمه روز برای ما لکی حساب می شد وروی دیوار گلی کارخانه یک نیمه خط کشیده می شد ودوبارکه می شد یک خط بزرگ کشیده میشد یعنی یک روزکم کار کرده ام باید سال چهارم که مزرمن ده(10) ریالاست مجانی برای استاد کارکنم تا استاد از من راضی باشد .عید نوروز که می شد باید به خانه ارباب به عیدی او می رفتیم وده (10) عدد تخم مرغ هم برای او می بردیم واویک تومان به ما عیدی می داد وما خوشحال بودیم که 10 عدد تخممرغ ما 5 ریال تا 7 ریال ارزشش دارد واستاد ده ریال عیدی داده است ومن شاگرد 3 یا 4 ریال سود کرده ام والبته همین عیدی مارا سالی یک بار خوش حال می نمود.در آن سه سال گوشت منی 2 تومان بود ونیم من (=20سیر) برابر بود با یک تومان یا 10 قران (10ریال)والبته مزد یک روز کارگر کشاورزی یا بنایی هم 20 ریال یا 2 تومان بود وتقریبا یک کارکر با یک روز کارمی توانست 40 سیر بیرجند گوشت بخرد که نزدیدو کیلو یا درستر بگویم : پنج ششم 2 کیلوگوشت بود ویک استاد قالیبافت هم 20 تا 22 وحد اکثر 25 ریال مزد می گرفت که می توانست بان 2 کیلو گوشت بخرد ونوش جان کند ودر آن سال 137 1338 و1339 - در فصل بهار یک بزغاله دوماه را بهقیمت 5 تومان ویاهمان 50 قران( ریال) می فروختند ووقتی 8 یا 9 ماهه می شد همان بز غاله نزدی 18 تا 20 تومان قیمت پیدا می کرد . دستان قالیبافی دوران سه ساله ما نهایت بپایان رسید وارد سال 1340 شمسی که شدیم .حاجی کلوخ همسایه ما گوسفند سر کوچه سربریده بود ومادرم مرا فرستاد که از حاجی کلوخ گوشت بگیرم وحاجی کلوخ فت : به مادرت بگو: دیکه نیم من ویک من نداریم بلکه بجای نیم من گوشت _ یک کیلو کوشت به شما می فروشیم به ده ریال و2 کیلو گوشت به شما می فروشیم به 20 ریال یا 2 تومان.کیلو خریدم ویک تومان دادم وجریان تعویض سنگ گوشت فروشی را هم به مرحومه مادرم گفتمواو هم پذیرفت وقبول کرد که از حالا به بعد بر اساس کیلو گوشت را خریداری کنیم..سال پهارم 1340 شمسی که باید روزی ده ریال مزد می گرفتم چون نقشه های قالیبافی را تماما حفظ بودم ونیازی برای پیدن کارقالیبافی به نگاه کردن به نقشه نداشتم . استاد گفت شما لکی زیاد داشته ای وحالا حد اقل باید چند ماه نجانی برای من کار کنی تا کم کاریه ولکی های تو تمام شود واین مساله برای من بسیارسخت وظلمانه به نظر می رسید لهذا چند بار فرار کردم وحتی به روستای دیگری چون نوفرست رفتم وساعاتی کار کردم که ناگهان سر وکله استاد با شوهر خواهر او پیدا شد ومرا سخن کنک زد وروانه ده خود شدیم ومن می دویدم وآنها به من نمی رسیدند اما هنگامی که به کوچ رسیدم .جلوی مادرم استاد سخت مرا به مشت وکتک وچوب انر مهمان کرد طوری که از پاهایم خون از محل خوردن چوب انار جاری شد که مرحوم استاد محمد حسین کوچی که ارباب چندیت کارگر واستاد بود مرا زیر عبایش جای داد ومهربانی نمود ودلمرا خوش کرد که نمی خواهد برای آقا ملک کار کتی واز حالا بیا و پشت کار ما کار کنو وهر مخاطی که بچینی 14 ریال به تومزد خواهم داد ومن هم قبول کردم چندی برای استاد محمد حسین کار کردم ویک روز گفتند دنبال استاد قالیباف آمده اند تا اورا برای سربازی ببرند نمی دانید چقدر خوشحال شدم که مدتی از دست استاد راحت می شوم ونفس تازه ای می کشم اما از بخت بد من دوروز بعد استاد از پاسگاه مود به کوچ برگشت وگفته شد که فعلا اورا به سربازی نمی برند واو به کار خود ادامه می دهد مدتی بعد مرا به روستای خراشاد برد ویک هفته پشت کار قالین استادکر بلایی عیسی کوچی ( مر حوم پدر ذاکریان) رفتیم وکار کردم < ا[ر هفته یک روزه به کوچ آمدیم ودوباره این کار در خراشاد تکرار شد مادر آقایان ذاکریان ویاهمان زن کربلایی عیسی کوچی کهروستای نوک بود زنی مهربان بود واز ما خوب پذیرایی می کرد ومنخوشحالذبودم که دیگر کنک نوش جان نمی کنم ودوباره با کوچ امدیم و من چند کارگاه عوض کردم وآقا ملک هم به شهر بیرجند رفت تادر بیرجند برای مرحوم حاجی امینی معروف قالین ببافد ومدتی از رنج کنک های استاد راحت شدم وخدارا شکر کردم .چند روزی برای شوهر خاله عیسی کوچی وپدر الهمیان کار کردم وچند ماهی هم باروزی 2 تومان برای مرحوم ابراهیم محمد محمد حسین کربلایی علی کار کردم وروزی 20 ریال مزر من بودواوایل پاییز سال 1343 شمسی بود وقالین ما تمام شده بود که من 2روز تعطیل بودم که قالین جدید تنیده شود وسر کار وروی دست گاه قالیبافی کشیده شود وروز سوم به کارگاه قالیبافی باز گردم وروزدوم در جوار خانه ما بروی پشت بام مسجدقدیم کوچ دور کنبدها با دوست دیگری بازی گوشی می کردیم ومادرم با مرحومه مادر حاجی کلوخ مشغول جمع وجور کردن کندم های شیر زده ای بود که برای غذای زمستان آماده می کردند وماهم به بازی مشغول بودیم که بوق یک ماشین چادری وجیپ شهباز روسی توجه مارابه خود جلب کرد وماهم بسوی ماشین رفتیم که ببینیم چه شده وچه کسی از ماشین پیاده می شود.شاهد بودیم که مرحوم حاج میر محمد بهنیا باز نشسته دادگستری بیرجند ومرحوم حسن لطفی راهنمای سپاه دانش وهمراه آقای محمد رضا شاه قلی - اولیت سپاه دانش کوچ از مشین پیاده شدند ودر کوچه های روستای کوچ دوری زدند وبهنیا روستا به سپاه دانش نشان داد ومعرفی کردوما با پشت بام مسجد باز گشتیم که مرحوم حاجی غلامرضا (پدر مرحوم محمد حسین حبیب نیا در کنار مادرم سبد می بافت ومی گفت : چندرور قبل رفته بودم به بیرجند در شهر می گفتند می خواهند به همه روستا ها معلم مجانی یا همان سپاه دانش بفرستندوخیلی خوب است کاش دولت چند سال قبل این سپاه دانش هارا می فرستاد تا فرزتدان ما هم راه 7 کیلومتری خراشاد را در سرما وکرما وسوزش برف وباران با سختی هرروز نمی پیمودند وایت همه زحمت را متحمل نمی شدند ومن که خبر آمدن معلم تازه وشروع مدرسه رفتن را از زبات مرحوم خاجی غلامرضا شنیدم از خوشحالی پر در آوردمورفتم شناسنامه امرا که در چمدان کوچ ک خودداشتم آماده کردم که از فردای صبح برای رفات به مندرسه آماده شوم وفردا صبح اه مناولین نوآموزاولین مدرسه واولین معلم واولین سپاه دانش بودم که نام من در دفتر سپاه دانش ثبت شدودیگر به رنج کار قالیبافی من خاتمه داده شد .واما داستان سپاه دانش را جداگانه در جایی دیگر نوشته ام که به سمع ونظر دوستان رسیده است وطالبانمی تواننددر همین وبلاگ کوچ نهارجان آنرا بارها وبارها مطالعه بفرمایند ولذت ببرتد. والسلام .محمد حسن اسایش ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ساعت 15:48  توسط محمد حسن اسايش
|
باسمه تعالی -برعکس همه ي آنهايي که از روز اول مدرسه تنها از گريه ها ي خود مي گويند.من مي خواهم ا ز خوشحالي روز اول مدرسه بگويم :يکي از روزهاي دهه ي اول آبان ماه سال 1343 شمسي بودودريک بعد از ظهرآفتابي مادرم(که خدا رحمتش کناد )با زن همسايه (مادر حاجی کلوخ)در پشت بام مسجد روستا -که در کنار خانه ي ما واقع شده بود .مشغول جمع وجور کردن گندم هاي شيرزده بود که معمولا براي غذاي زمستان آماده مي کردند ومن هم که دوسه روزبودبه جهت تما م شدن قالين بيکار بودم تا قالين بعدي براي بافت آماده وسر کار روي دار قالين بافي کشيده شود ومن به کارخانه باز گردم درآن بعد ظهر آفتابي با يک بچه ي ديگر درکنار مادرم مشغول بازي گوشي ودوندگي بر اطراف گنبذ مسجد بوديم که نا گهان صداي بوق يک ماشين جيپ روسي چادري توجه ما را به خود جلب کرد با عجله به سمت ماشين رفتيم که سه نفر از آن پياده شدند وبعد از سلام وعليک با يک نفر از مردم روستابه سمت خانه هاي ده روانه شدند تا دوري بزنند و در کوچه هاي روستا قدم زنان از وضعيت ده باخبر شوندوآقاي بهنيا به راهنما و سپاه دانش تازه از شهر رسيده روستا را معرفي کند .من به پشت بام مسجد بر گشتم وديدم يکي از مردان ده(حاجی غلامرضا) که فرزندش در کلاس ششم ابتدايي درروستا ي مجاور درس مي خواندبراي مادرم تعريف مي کرد ومي گفت چند روزپيش به شهر رفته بودم در شهر مي گفتند : مي خواهند براي تما م روستاها معلم مجاني بفرستند تا بچه ها را با سواد کنند.اوادامه داد : آقاي بهنيا کارمند اداره ي دتدگستریبيرجند به همراه يک معلم (سپاه دانش ) ويک راهنمااز شهر آمده اند تا ده را به معلم نشان بدهند .خيلي خوب است کاش چند سال قبل اين معلم ها را مي فرستادند تا ما هم بچه هاي مان را به روستاي خراشاد براي درس خواندن نمي فرستاديم.من که ازشنيدن حرفهاي حاجي غلامرضا ذوق زده شده بودم ودر پوست نمي گنجيدم چون از دست استاد قالي باف که هرروز مرا کتک مي زد دلم خون بود وحالا مي توانستم به بهانه ي رفتن به مدرسه از کار قاليبافي سربازنم واز دست استاد راحت شوم ونفس تازه اي بکشم .دقايقي طول کشيد تا سپاه دانش وراهنماي تعليماتي وآقاي بهنيا در کوچه هاي روستا چرخي زدند وبه ميدان ده با ز گشتند و با يک مرد ازاهالي روستا کمي صحبت کردند وبعد سپاه دانش را به باغ آقاي بهنيا بردند وبه برزگر باغ سپردند تا شب از او پذيرايي کندوراهنما ي سپاه دانش(مرحوم لطفی) وآقاي بهنيا-خداوند هردوراغريق رحمت خودگرداند- به شهربا همان ماشين باز گشتند.من هم شناسنامه ام را از مادرم گرفتم که صبح براي رفتن به مدرسه آماده باشم وآن شب از شادي خوابم نمي برد .خلاصه.فرداصبح شد وما در کنارجوي آبي که ازکنار ميدان روستا واز ميان خانه هاي ده مي گذشت آب بازي مي کرديم ومادرم داشت لباس مي شست ودوسه مرد هم در ميدان ده -که سربارريز-نام داشت منتظر بودندکه سپاه دانش با لباسهاي مرتب واطوزده حدود ساعت:/07:30 بامدادبه ميدان ده آمد وبعد از سلام وعليک واحوال پرسي بادومردي که آنجا آماده بودند.حرفهايي زد ومعلوم شد که بايد از مردم روستا با صداي بلند دعوت کنند تا شناسنامه هاي فرزندان مدرسه اي خود را بياورند تا سپاه دانش اسم آنها را در دفترثبت کند وبه شهر برود وبراي آنها کتاب وقلم ودفتر وغيره تهيه کند وبه روستابر گردد .يک نفر (موسی حسین محمد حسینا)با صداي بلند جارزد وفريادزد : آهاي مردم ده !شناسنامه هاي بچه هاي خود را بياوريد تا اسم آنها رابراي مدرسه بنويسند ويک نفر(محمد علی غلام حسین کر بلایی علی) برداشت وگفت کو؟بچه اي که به مدرسه برود. همه پشت کار قاليبافي هستندوکسي بچه نمي دهد که به مدرسه برود ومرد ديگري که حاجي محمد نام داشت وشوهر عمه ام بود، گفت:اين بچه واشاره به من کرد ومن هم که خيلي ذوق مدرسه رفتن داشتم ودوازده سال وهفت ماه هم سن من بودپريدم توي خانه ي خود وشناسنامه ام را فورا آوردم وبه دست شوهر عمه ام دادم تا او بدست سپاه دانش داد.سپاه دانش اولين اسمي را که براي مدرسه نوشت ويادداشت نمود.اسم من بود وکم کم مردم شناسنامه ها را آوردند واسم حدود سيزده (13) نفر را براي رفتن به مدرسه ،آقامعلم روزهاي بعد يادداشت کرد وسپس.از مردم ده براي رفتن به شهر راهنمايي و کمک خواست تاروانه ي شهر شود روستا از خودماشين نداشت واتوبوسي هم که از روستاي شش کيلومترپايينتريعني نوفرست به شهر ميرفت وغروب بر مي گشت رفته بود .باز هم همان حاجي غلامرضا رفت والاغ خودرا آماده کرد ويک نالين رنگين نرم هم بر پشت الاغ گذاشت تا سپاه دانش با آن حدود 14 کيلومتر راه را بپيمايد تا به لب جاده ي بيرجند -زاهدان برسد واز آنجا با ماشينهاي عبوري که از زاهدان مي آيند به شهربيرجند برودمن هم به سفارش صاحب الاغ مامور شدم همراه آقا معلم تالب جاده بروم والاغ را در آخر کار به روستا بر گردانم وآقا معلم رفت ودرخانه ي موقتي ديشب آماده شد وما هم با حاجي غلامرضاالاغ را به کنار قبرستان ده وکنار ّباغ آقاي بهنيا آورديم تا وقتي آقا معلم برسد بتواند سوار آلاغ شود .وقتي معلم آمد که راهي شهر شود پرسيد چگونه بايد سوار الاغ شوم وصاحب الاغ - الاغ را بکنار بلندي برد وبا معذرت خواهي فراوان پريد بالاي آلاغ وگفت : اين جوري سوار شويد.بعدپايين آمد والاغ را ايستاده نگه داشت تا آقا معلم با زحمت سوارالاغ شد وراه افتاديم به سوي جاده.بعد از دوساعت به کنارجاده خاکی قدیم بیرجند - زاهدان -رسيديم ونيم ساعتي هم طول کشيد تا يک کاميون باري از سمت زاهدان آمد وبا خواهش والتماس آقامعلم روزهاي بعدمن- سوار کاميون شدوبه شهر رفت ومن هم با خوشحالي الاغ را سوارشدم وبه ده باز گشتم ولحظه شماري مي کردم که چه وقت سپاه دانش ازشهر به روستا بر گردد؟سه روز طول کشيد تا معلم از شهربه روستاي ما کوچ نهارجان يا همان کوچ خراشاد برگشت ومقداري نقشه ووسايل ديگر با خود از شهر آورده بودومن هم در تمام اين سه شبانه روز نمي خوابيدم ومنتظر بودم معلم بيايد ومن زودتربه مدرسه بروم.شبي که سپاه دانش به روستا باز گشت .صبح روز بعد که 15 آبان ماه سال 1343 بود ما بعد از خوردن صبحانه آماده ي رفتن به کلاس سپاه دانش شديم وقبل ازرسيدن به باغ آقاي بهنيا که معلم در آن جا مستقر بودوقرار بود در همان جابه مادرس بدهد،مي خوانديم:خورشيد خانم آفتاب کن يک مشت برنج تو آب کن ما بچه هاي کرديم ازسرمايي بمرديم .سرانجام سپاه دانش ازخانه بيرون آمد وماراصدا زد که به پشت بام برويم ودر آفتاب درمقابل اتاق اومرتب بنشينيم وما هم اين کار راکرديم.معلم به نزد ما آمد وسلام کرد واسم تمامي بچه ها رايک به يک پرسيد.من آخرين نفري بودم که در کنار ديگران در سمت راست بچه ها قرار گرفته بودم .بعدگفت :بچه ها ! اسم من :محمد رضا شاهقلي است وشمامرا به اسم آقا معلم صدا کنيد.آنگاه چند نقشه آورد وروي ديوار نصب کرد که روي يکي، چهار قوري بودوروي ديگري چهار آهوبودوروي ديگري چهار کاهوويا روي ديگري چهار سيني بود که يکي باسه تاي ديگر فرق داشت ومثلا يکي از قوري ها دسته نداشت ويکي ازآهوها دم نداشت و.به همين طريق .ازتماي بچه هاخواست که :صداي آهو کاهورا با صداي بلندفرياد کنند وبگويند : اخرآهو وکاهو ٌصداي (او)دارد وبعد گفت :درنوشتن هم آخر آهو صداي (او )دارد ونيز:گفت آخر قوري وسيني هم صداي :(اي) داردودرموردنقشه هاي بعدي هم همين طورتوضيح داد ووقتي از همه ي بچه ها خواست که در قوري ها چه فرقي مي بينندهمه ي افراداشتباه پاسخ دادند ووقتي ازمن پرسيد : شما بگو .گفتم :يکي از قوريها دسته ندارد ويکي از آهوهادم ندارد.پرسيد اسم شما چيست ؟با خجالت گفتم:محمد حسن.آقا معلم خطاب به همه ي بچه ها گفتّ براي آقا محمد حسن دست بزنيدوهمه دست زدندوبا لاخره نزديک ظهرگفت: برويد به خانه هاي تان وبعدازظهر ساعت 2 دوبار ه به کلاس بياييد وماهم عصر به کلاس آمديم وبعداز توضيحات معلم ساعت 4 به خانه باز گشتيم در حالي که هيچ بچه اي هم گريه نکرده بود وهمگي هم از داشتن چنين معلم خوبي خوشحال بوديم ودر پوست خود از شادي نمي گنجيديم.وبه اينترتيب روز اول ودوهفته ي اول مادر مدرسه صرف آموزش از روي نقشه ها شد وتا درسفربعدي آقامعلم از شهر براي ماکتاب ودفتر وقلم آورد واولين کلمه اي که به ما ياد داد :آب وبابا بودومن هم درسن دوازده سالگي به مدرسه پا نهادم ومن توانستم در طول يک سال مدرسه سه کلاس اول ودوم وسوم را بخوانم وسال بعد راهي کلاس چهارم در روستاي مجاوريعني خراشاد شوم.معلم ما که محمد رضا شاهقلیفرزند سرهنگ شاه قلی-وزیربهداری آن زمانیعنی دوره پهلویدوم بود در همان هفته اول مردم را جمع کرد وراه مشین رو بین کوچ وخراشادرا برای آمدن اتوبوسبرای هرروز به کوچآماده کرد ویادم هست که سنگهای سختیکه در مسیر جاده بود وهیچ کس نمی توانست بشکندوخرد کند خود معلم پتک وکلنگ بدست گرفت وسنگهای سخت را خرد کرد تاراه جاده هموار شودوتا آخرروزهم همراه مردم کار جاده را سرپرستی وحتی کمک می کرد تاراه برای اتوبوس آماده شود وقرارشد هرروزاتوبوس بیاید ومردم را به شهر ببردوشبهم آنهارا برگرداند مردم ده از همان روز اول صبحهاکه بلند می شند کوچه های روستا را آب وجاروب می نمودند تا اگر سپاه دانش از کوچه ها بگذرد - مسیر کوچه ها عاری از خاکروه وپهن گوسفند باشد وبوی خوش اسفند از کوچه های ده به مشام برسد . کار دیگری که سپاه دانش کوچ کرد در همان هفته های اول ودوم ازمردم خواست که برای ساختن مدرسه در کوچبا هم همکاری کنند ومردم هم این کار راکردند بطوریکه برای سال بعد مدرسه کوچ ساخته شد چند ماه اول در خانه های مردم کلاس تشکیل می شد واما از سال بعد در مدرسه کوچ که در جوارمسجد وروی زمین حمام قدیمی کوچ ساخته شد- کلاسها تشکیل شد .خوب یادم است که در چند ماه اول یک کلاس خواندیم ودر چند ماه بعد همه کلاس دوم را میخواندیمولی من در نیمه های کلاس دوم یک روزاز آقامعلمدر خواست کرد که اجازه دهد با کلاس دوم کلاس سوم را هم بخوانم اگرمعلم برای من از شه کتاب سوم بیاورد .معلم گفت بیا شب خانه با هم صحبتی کنیم - آخرروزرفتم آب خوردن برای معلم از سر قنات روستا آوردم وطبق معمول مثل روزهای گذشته بشکه وسط حیاط رااز آب غیر شرب برای شستن دست وصورت وشستن ظروف آز جوی روستا پر آب کردم واول شب به خانه معلم رفتم البته با خجالت ونشستم .معلم از من کا غد خواست ویک ضرب 14 رقمی ضرب در 12 رقم روی کاغذ نوشت وگفت این را فردا عمل کن وبرای من فرداشب بیاور .من رفتم خانه خود وخوابیدم وصبح هم در دو نوبت به مدرسه رفتم ولی عصر که تعطیل شدم به یک کار خانه قالین بافی رفتم ودر حالی که آنها صحبت می کردند وبسیار با هم حرف می زدند من عمل ضرب رادر یک ساعت ونیم انجام دادم ویادم نمی رودکه وقتی مجموع اعداد-114 می شد لحظه ای ماندم که چه بکنم ولی 4 را نوشتم و11 را نگه داشتم برای جمع با عدد بعدی وشب که باز به خانه سپاه دانش رفتم او سه همکارش را دعوت داشت آنهارا با پسر دایی ام دراتاق درونی نگه داشت وخود به اتاق دیگر آمد وبیش از سه ساعت مشغول رسیدگی بودکه من درست عمل کرده ام یا خیر - سه بار هم گفت : اشتباه است ومن اجازه خواستم که معلم دوباره حساب کند وسر انجام به نتیجه رسید که او اشتباه کرده وعمل ضرب من درست انجام شده است وهمه چهارنفرساعت دوازده نیمه شب مرا مورد تشویق قرار دادند .چند روز بعد که معلم به شهر رفت سه دست کتاب سوم دبستان برای من وغلامرضا مقامی ورمضان محمد علی غلام حسین کربلایی علی که هردو هم شبانه می خواندنداز شهر آورده بودوازشب بعدهر سه نفر ساعتی به خانه معلم می رفتیم تا او حساب واعداد کسری وعلوم سوم دبستان را به مایاد بدهد واین عمل حدود یک هفته بیشتر طول نکشید وما خود بقیه کتابهار اخواندیم وهم زمان با امتحان کلاس دوم -امتحان کلاس سوم را هم از ما گرفت وبا نمره عالی قبول شدیم ویک روز قبل ازخداحافظی با مردم روستا کارنامه های ما سه نفر را با یک نامه داد که به رییس مدرسه خراشادکه پدر دکتر رضوانی بود تحویل دهیم وبرای کلاس چهارم دبستان ثبت نام کنیم والبته آنروز دوسه روز قبل از شروع امتحان ثلث اول مدرسه هابود.نامه وکارنامه هارابه خراشاد بردیم وثبت نام انجام شدوالبته رییس مدرسه یک امتحان سخت از حساب ازما قبل از ثبت نام گرفت ووقتی اطمینان از سوادماپیدا کردوثیت نام ما حتمی شد وگفت از فردا به مدرسه خراشادبیایید.ما به کوچ باز گشتیم وفردا صبح که ما راهی خراشاد می شدیم -معلم خوب ما هم با مردم خداحافظی می نمود در حالیکه همه مردم روستا برای اوگریه می کردند وما بچه ها هم از این که این معلم ازروستای مابرای همیشه می رفت بسیار گریان بودیم ومعلم رفت وماهم روانه دبستان خراشاد شدیم واکنون که اين خاطرات رابراي شما خوبان بيان مي کنم 50 سال از آن تاريخ گذشته است ومن نيز بعداز سي سال خدمت دبيري درآموزش وپرورش بیش از ده سال است که باز نشسته شده ام واکنون بيش از نود وبلاگ وده ها فتوبلاگ و آلبوم عکس در سايتها ی مختلف ایجاد کرده .وبسیار خوشحالم که هماینک- از اثر تلاش مرحوم میر محمد بهنیا وآن سپاه دانش که مدرسه کوچ با همت انان -بنیان نهاده شدوامروز نزدیک 200 نفراز فرزندان کوچ کارمند دولت هستندوبیش از 17 نفر از فرزندان کوچ مدرک دکترا دارندآن هم در رشته های سخت تحصیلی واین مهم مقدور نمی شداگر تلاش وعشق وعلاقه مرحوم حاج میر محمد بهنیا به کوچ ومردم آن وجودنداشت وآن معلم نازنین به کوچ نمی آمد. پس لازم است نسلهای آینده وفرزندان امروز کوچ قدر این مردان نیک وبزرگوار را بخوبی درک کنند وهمواره آن را از یاد نبرندوشاکر باشند. محمد حسن اسایش---- برچسبها: خاطرات اولین روز مدرس, محمد حسن اسایش, محمد رضا شاهقلی, حاجی غلامرضا ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:28  توسط محمد حسن اسايش
|
.کوچ نهارجان بیرجند یا کوچ خراشاد ویا کوچ باقران امروزکه سنگ نگاره های لاخ مزار آن نشان دهنده تاریخ چند هزارساله آن است.اولین با ردر پاییز۱۳۴۳ شمسی باتلاش فراوان مرحوم حاج میر محمد بهنیا(که خدارحمتش کناد)دارای معلمی به نام سپاه دانش شدکه نامش محمدرضا شاهقلی فرزند مرحوم سرهنگ شاهقلی وزیر اسبق بهداری درزمان پهلوی دوم.بود.روزی که بهنیا با مرحوم لطفی راهنمای سپاه دانش ،اولین معلم رابه روستا آوردندووپس ازگشتی درکوچه های روستا با دونفر ازاهالی کوچ صحبتی کردند وبعدمعلم تازه ازراه رسیده را به باغ شادروان بهنیا بردند وبه باغدارخودفرمودند:شب ازآقامعلم پذیرایی کندوخودبهنیا با آقای لطفی باهمان ماشین جیپ شهبازروسی که متعلق به ارتش بودبه بیرجند بازگشتند.تا آن روزکوچ مدرسه ومعلم نداشت وچنددانش آموزکه درروستا بودنددبستانرا به مدت شش سال درروستای خراشادآموزش میدیدندوهرروزراه ۷ کیلومتری خراشادرا صبح وشام دربرف وباران وسرما وطوفان وسیل وغیره می پیمودندوبعد ازپایان دوره شش ساله دبستان یاراهی شهربیرجندبرای ادامه درس می شدند ویا چندسال بعد دریکی از ادارات سیستان وبلوچستان وبیشترهم زاهدان کارمند دولت می شدند.تا آن سال تنها آقایان:محمد ابراهیم عسکری،ذبیح اله فتاحیان،مرحوم غلامرضامقای،مسلم افروز،غلامرضاافروز،غلامرضا حسن زاده مفردوعلی حسن زاده مفرد،سلیمان کوچی محمدعلی کوچی،مرحوم حبیب نیا ومحمد افروز ومحمد کوچی،مرحوم کربلایی غلامحسین کوچی ومحمد سامانی روانه مد رسه خراشادشده بودند وهیچ دختری ازکوچ به مدرسه فرستاده نشده بود.سپاه دانش که آمد،مرحوم حاجی غلامرضا کوچی پدر حبیب نیامی گفت :کاش دولت زودتر به کوچ معلم می فرستاد تابچه های ما هم این راه دور را پیاده بازحمت ومشقت به خراشاد نمی رفتند.بهنیا ولطفی به شهر رفتند واماآقا معلم تازه رسیده فردا صبح ساعت ۷ صبح به میدان ده آمد وبادونفر:مرحوم حاجی محمد علی ابادی شوهر عمه ام ومرحوم محمداسماعیل کمی صحبت کردکه بعدنفرسوم؛مرحوم محمدعلی غلام حسین کربلایی علی هم به جمع آنان پیوست.قرارشد یک نفرجارچی پشت بام برودوازمردم بخواهد که شناسه فرزندان زیرسیزده سال را بیاورند تا سپاه دانش اسامی را دردفتر خود بنویسد ومن که درکنارجوی آب روستا که مادرم در آن لباس می شست ناظر وحاضر بودم.وقتی محمدعلی گفت کوبچه ای که به مدرسه برود وحاجی محمد گفت :این بچه واشاره به من کرد ومن هم پریدم داخل خانه وشناسنامه ام را که ازقبل درچمدان کوچک خود داشتم ؛برداشتم وآوردم وبه حاجی محمد دادم واو آن را به آقای شاهقلی داد واو اسم مرا به عنوان اولین نوآموز در دفترش نوشت .مرحوم موسی حسین حسیناکه صدای بسیاربلند وغرایی داشت به پشت بامخانه خود رفت وازمردم با صدای بلند خواست که شناسنامه های فرزندان را بیاورند سرانجام بعد از ساعتی، اسم سیزده نفرنوآموزدختر وپسر در دفتر سپاه دانش نوشته شد وبنای مدرسه درکوچ بنیان نهاده شد.اقامعلم گفت بایدبه شهربروم ودوسه روز دیگربه روستابرگردم.کوچ ازخودماشین نداشت واتوبوس قیطاسی هم که ازروستای نوفرست گاهی می آمدومردم را به شهر می بردرفته بود.اقامعلم پرسید وسیله ای هست ؟ که به لب جاده بروم.مرحوم حاجی غلامرضارفت ؛الاغش رادرحالی که یک نالین نرم وخالدار ونقش داربرویش انداخته بود آورد ومن مامورشدم از راه خراشاد ونصراباد.آقا معلمم را باالاغ به لب جاده قدیم زاهدان-بیرجند برسانم.اقامعلم سوار ومن هم پیاده حدودسیزده چهارده کیلومترراه راپیمودیم تا به لب جاده خاکی قدیم رسیدیم.نیم ساعتی هم طول کشید تا یک کامیون ازسمت زاهدان رسیدوبا خواهش والتماس آقامعلم راهی شهرشدبا آن کامیون.ومن خرراسوارشدم وبه کوچ بازگشتم سه روزبعدمعلم بامقداری نقشه ووسایل آموزشی ازشهربیرجند به ده آمدومن درتمام این سه شب ازخوشحالی رفتن به مدرسه خوابم نمی برد وانتظاررسیدن معلم وشروع درس در مدرسه رامی کشیدم .شبی که سپاه دانش به روستا آمد صبح زود همه بچه ها آماده رفتن به مدرسه شده بودیم.آقامعلم بعد ازخوردن صبحانه سوت زد ومارا به داخل باغ دعوت کرد وپشت بام طبقه اول خانه های بهنیا که دوطبقه بود درست مقابل دراطاق خودمارا روی زمین ودر آفتاب نشاند والبته سایه درخت توت بزرگ باغ مانع گرمای آفتاب بود.معلم چند نقشه آورد وباکمک میخ ویکی ازبچه ها چند نقشه را روی دیوارنصب کرد وکلمات آهو وکاهو وسیب وسینی را ازروی نقشه به ما آموزش میدادوصدا هارا می کشید وما تکرار می کردیم وبعد می گفت: چنانه اینجا آهو وکاهو آخرش صدای (او)دارد وآخرسینی صدای (ای)دارد درنوشتن هم همین صدارادارد.انروزهیچ کس گریه نکرد بلکه همه نو آموزان خندان وخوشحال به خانه بازگشتند ودوهفته آموزش ازروی نقشه ها ادامه یافت واقا معلم ازروزسومی که درس را شروع کرد-مردم ده رابرای زدن جاده خراشاد وکوچ دعوت کرد وخود؛پتک وکلنگ بدست گرفت تاسنگهایی که هیچ کس نمی توانست خرد کند،خردکرده وازسرراه بردارد تا جاده کوچ وخر اشا د همواروبرای رفت وآمد اتوبوس به شهر آماده شود .او درهمان هفته اول برای ساخت مدرسه با همکار ی مردم کوچ نیز اقدام نمود پس از مدت کوتاهی در همان مدرسه دواطاقه به تدریس نوآموزان ادامه داد وپس از یکسال ودوماه. که خدمتش به پایان رسید.ازکوچ رفت درحالی که من ودونفر دیگر دریک سال سه کلاس وبقیه افراد دو کلاس خوانده بودند....اوخود.پتک وکلنگ بدست گرفت وسنگهای سختی که درمسیربود وهیچ کس نتواست آنرا خردکند خودمعلم آنهاراشکست تاراه برای اتوبوس هموارگردد.درآن تاریخ تنها آقای بهنیاکارمنددادگستری ومدیرکل دادگستری بیرجند وسید محمدرضوی هم که خواهرش درکوچ بود مامور ژاندارمری بودودرکوچ رفت وآمدداشت.ولی آقای بهنیادرکوچ باغ وزمین وملک وآب داشت اما این دو هیچ کدام متولد کوچ نبودند.آقای بهنیا متولد شورستان پخت سربیشه وآقای رضوی متولد سیدان ویا سندادان بود.غیر ازاین دونفرفقطمرحوم محمد ابراهیم عسکری که مادرش درکوچ زندگی میکرد اولین معلم ازکوچ درزاهدان بودودوسه سال بعد آقای ذبیح الله فتاحیان دراداره کل پست زاهدان استخدام شد وسومین کارمند رسمی کوچ بود.چهرمین کارمندکوچ که بازهم مادر وپدرش ساکن قاین بودندومادرش فاطمه کوچی اولین کارمندوسرادارمدرسه درقاین بود؛مرحوم اسحاق یادگاربودوپنجمین کارمندازکوچ حسین کوچی هم کلاس محمد علی حسن زاده مفرد وحبیب نیابود که درمخابرات زاهدان استخدام گردیدوهم کلاسیش حبیب نیا به دانشگاه رفت وبعدسپاه دانش شد ولی علی آقا حسنزاده بعد ازدیپلم به استخدام آموزش وپرورش تربت حیدریه درآمدوششمین کارمند و محمد علی کوچی معلم - هفتمین کارمند از کوچ وحبیب نیا هشتمین کارمند والبته قبل ازاینهه دکترمحمدرضابهنیا که متولد آسیابان درخش بود ونیز خواهربزرگ ایشان انسیه خانم بهنیا ونیزخواهرکوچکشان نرجس خانم بهنیا به استخدام آموزش وپرورشدرآمده بودند ولی خودرا ساکن بیرجند می دانستنداگرچه تابستانهارا به کوچ می آمدند دکتر بهنیا هم استاددانشگاه در تهران وورامین بود وو46 سال در سمتهای مختلف ودر دانشگاههای برجسته کشوروتهران خدمت نمود وآثار ارزنده ای از خود بر جا گذاشت وچند فرزنددکتر هم تحویل جامعه داد. همزمان با حبیب نیا مهندس عبدالحمید بهنیا هم درسال 1352 شمسی دربانک تهران استخدام گردید.ازسالهای ۱۳۵۲ به بعدکارمندان کوچ افزایش یافت بطوری که امروزنزدیک دویست نفر ازفرزندان کوچ درنقاط مختلف ایران کارمند هستند.ازاین میان تعدادی دکتر ازکوچ درسازمانهای مختلف دولت مشغول خدمتند.جمعا حدود ده نفر دکتر ازخاندان بهنیا ودکتر غلامرضا آمالی ودکترمحمدحسن محمدی فرد دو دامادبهنیا بزرگ درایران وآمریکا وانگلیس مشغول خدمت درپستهای عالی رتبه مثل استادی دانشگاه هستندکه اینها وابسته به کوچ هستند ولی متولد کوچ نیستند.اماآنها که دقیقا ازریشه کوچ هستندعبارتنداز:دکترملیحه حسنزاده مفرد متخصص زنان وفوق تخصص سرطان بانوان ومدرس دانشگاه علوم پزشکی مشهد.۲-دکترفرشته حسن زاده مفرد دارای دکترای حرفه ای داروسازی ساکن سربیشه.۳-دکترمریم حسن زاده مفرد که درکانادا مشغول گذراندن دوره دکترای عالی است.۴ دکتر محمد ،حسن زاده مفردکه دوره دکترای عالی را میگذراند..... محمد حسن زاده مفرد که در آمریکا مشغول گذراندن دوره دکترای عالی است.این چهارنفر فرزندان شادروان محمد علی حسنزاده مفردوخانم ثابت رای می باشند.۵-دکتر حمید آسایش دکترای اقتصاد وگرایش پول وبانک فارغ التحصیل دانشکاه شهید بهشتی ودانشگاه تربیت مدرس تهران واستاد وعضو هیئت علمی دانشگاه بروجرد.۶-دکتر ریحانه اسایش؛دکترای حرفه ای در رسته داروسازی که فعلا درمشهدمشغول خدمتمی باشد.۷-دکتر علی کوچی فرزند شادروان حاج کلوخ کوچی دکترای هوافضا ومدرس دانشگاه تربت حیدریه وعضو هیئت علمی دانشگاه مذکور.۸-دکتر مریم یادگاردکترای تاریخ مشغول خدمت در زاهدان.۹ و۱۰-دوتا ازفرزندان شادروان حسنرضا آزادگان نیز دکترا هستند یکی دکترای تاریخ ودیگری.....اطلاع ازرشته اش ندارم ونام انهاراهم درست دراختیارندارم ولی هردو رییس دبیرستان در درمیان هستند.۱۱-یکی ازفرزندان حسین اقا بازنشسته مخابرات بیرجند هم دکترا دارد که من نام ورشته ایشان را دراختیارندارم.۱۲-دکتر محمد کوچی که دکترای تاریخ دارد وبازهم من محل خدمت ایشان را دراختیارندارم.دکتر علیرضاکوچیهم بزودیاز رشته دکترا فارغ التحصیل وبه این جمع افزوده می شود. علاوه براینها تعدادی دکتر ازخاندان کوچ وتعدادزیادی فوق لیسانس وتعدادزیادتری لیسانس دررشته های مختلف وسخت تحصیلی در نقاط مختلف مشغول خدمتند که باز هم مشخصات آنها دراختیاربنده نیست.تعدادی هم دبیر ومعلم وکارمندونیروی انتظامی وبازنشسته سپاه وناجاازاهالی کوچ وجود دارد وتعدادی دربانکها وروزنامه وپست وکویر طایر مشغول خدمتندهم چنین در دانشگاه پزشکی بزرترین واولین کارمند دانشگاه پزشکی از کوچ مسلم افروز بود که اخیر در ۱۶ بهمن ماه ۱۳۹۸ درسن هشتادو سه سالگی به دیار حق شتافت.روحش شاد ویادش گرامی باد.همه این حرفها را نوشتم تا آیندگان بدانند که کوچ در اثر تلاش شادروان حاج میر محمد بهنیا دارای مدرسه شد وازسال ۱۳۴۳ تاکنون نزدیک دویست نفرکارمند حاصل تلاش اولیه مرحوم بهنیا بزرگ است که امروز فرزندان کوچ دربهترین رشته ها ودرسراسر ایران وانگلیس وکانادا وآمریکا مشغول خدمت به جهان بشریت هستند .باز هم برای مرحوم بهنیا ودودامادودختربزرگ ایشان هم چنین برای همسربزرگواربهنیا ومادردکتربهنیا که به رحمت حق رفته اند ویادگارانی بسیار بزرگ برحای گذاشته اند .ازدرگاه خداون بزرک غفران الهی مسالت دارم وامیدوارم شفاعت چهارده معصوم علیهم السلام شامل حال آن بزرگواران گردد. آمین یارب العالمین.ساعات۱:۵۸ دقیقه بامداد پنج شنبه ۱۴ فروردینماه ۱۳۹۹ شمسی........سلام.باید اضافه کنم که علاوه بر آنچه در متن فوق آمده است.دکتر محمدرضا یوسفی نیز دکترای حقوق دارد ودر خدمت دادگستری وخدمت گزار مردم است ودفتر وکالت دارد .مادر ایشان اهل کوچ وپدر ایشان اهل هریوند می باشد..۱۴ دکتر فریدون یادگار که بازنشسته ارتش می باشد ودکترای حقوق دارد وهم اکنون دارای دفتر وکالت می باشد ودرمسایل حقوقی ووکالت فعال است ودرخدمت مردم.۱۵-دکتر علی رضا کوچی که همه اورا به عنوان مجری نمونه نمایشهای مذهبی وفرهنگی می شناسند ودر زمینه های زیادی ازجمله :خبرنگار؛حافظ ومدرس واستاد قرآن ومکبر نمازجمعه ومداحی وموسیقی وموسسه قرانی تسنیم وچند مورد دیگر فعالیت دارد وهمه اورا می شناسند .به زودی دررشته دکترا فارغ التحصیل می شود وبه دکترهای کوچ می پیوندد.علاوه براینها بازهم افرادی دیگر دارای دکترا هستند که من از شرح حال ورشته آنهابی خبر هستم..اسایش برچسبها: حاجی محمد, حاجی غلامرضا, محمد اسماعیل, مسلم افروز
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 19:34  توسط محمد حسن اسايش
|
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰ساعت 16:38  توسط محمد حسن اسايش
|
شغل مردم -محصولات -کارمندان -رفت وبرگشت مردم به بیرجند -برق رسانی -انواع میوه ها -صنایع دستی روستا -سبد بافی وغیره شغل اصلي مردم روستای کوچ از ایام قدیم کشاورزی ودامداری وقالیبافی وسبد بافی ونجاری وبعضی صنایع دستی وبافندگی چون جاجیم بافی-کرباس بافی -قالیچه بافی وسبد بافی وامثالهم بوده است در کار کشاورزی بیشتر محصولاتی چون : گندم وجو وسیب زمینی -عدس -نخود -سیر وپیاز وشنبلیله -شوید -لوبیا قرمز واز این قبیل بوده است ومحصولات مهم سردرختی این روستا عبارت بوده است از :انگور سیاه وانگور حسینی - سیب درختی وبه وگردو وتوت وکمی هم شاه توت -زرد آلو وآلبابالو وگوجه ی درختی وسنجد وانار وانجیروکشته توت یا همان توت خشک وبادام وبادمک کوهی که به دک معروف است مهمترین محصول سردرختی کوچ گردوبوده است که بانام جوز از آن یاد می شود .شلغم وزردک محلی وچغندر هم از دیگر محصولات این روستا بوده است ودر کنار آن مقداری هم سبزی از قبیل : نعنا -بادام تره -کوجه فرنگی -تره -سلمه .تره سیروچند نوع سبزی خوردن بوده است .زعفران هم از محصولاتی بوده است که در بهار وتابستان احتیاج به آب نداشته است وتنها در اوایل مهر ماه به آن آب می داده اند .هوای این روستا بسیار مطیوع وییلاقی بوده است .بطوری که در بعضی از سالهادراول مهرماه آب کاملا یخ می بسته است .سوخت مردم این روستا در گذشته هیزم صحرا وکنده ی درختان بوده است ودر پنجاه ساله ی اخیرهم در کنار چوب وهیزم ازنفت هم استفاده می کرده اند اما در زمستان کرسی هارا حتما با زغال چوب وآتش کنده گرم نگه می داشته اند .در کار گله وگوسفند داری هم در گذشته این مردم استاد بوده اند وانواع گوسفند ومیش وبز وبزغاله وبره را وگاو گوساله را پرورش میداده اند واز شیر آنها انواع محصول خوراکی چون -ماست .دوغ وقروت که حاصل جوشاندن دوغ است ونیز کره ی محلی وروغن زرد بدست می آورده اند. در زمستان هم که کار کشاورزی کمتر می شده است اکثر مردان به کار سبد بافی وتختک برنج ریزی وشولگ قروت دان وسبد شلغم شویی وگاو سبد یا گوسبد وکالک بز وکرتی وسبدفنجان دان وسبددوک ریسی وامثال آن وحتی زنبر بافی می پرداخته اند وزنان هم به کار قالیبافی یا دوک ریسی وریشتن پشم وپنبه وتهیه نخ برای قالین ویا تون کرباسبافی مشغول بوده اند .علاوه براین دراین روستا ملاهای بزرگی بوده اند که تعدای از این ملاها بنامهای : ملاهاشم- آخوند میرمحمد- آخوند زین العابدین- آخوند میر هاشم -آخوند ملامصیب -آخوند ملامحمد حسن -آخوند ملامحمد علی _آخوند ملا محمد بخش الله - آخوند ملامحمد حسین -آخوندمیر علی -آخوند ملاغلام حسین -ملاکربلایی حاج علی -کربلایی حاج غلامحسین -کربلایی علی افروز (از مداحان معروف واز دراویش سرشناس منطقه) -بوده است-از میان معلمان این روستا می توان ازافراد ذیل نام برد :دکتر محمد رضا بهنیا فرزند مرحوم محمد بهنیا که بهنیا خود اولین کارمند این روستا در اداره ی ثبت اسناد وبعدا داگاه شهر بیرجند بوده است ودکتر بهنیا با نوشتن کتاب معروف بیرجند نگین کویر را همه بخوبی می شناسند بعد از بهنیا معلمان ودبیران عباتند از :مرحوم محمدابراهیم عسکری-مرحوم محمد حسین حبیب نیا (دبیر شیمی ) -محمد علی کوچی -غلامحسین کوچی -محمد گوچی -محم----- -محمد علی صبوری محمد کوچی -علی کوچی فاطمه کوچی -صدیقه افروز-مرحوم محمد رضا افروز -زین العبدین کوچی -حسن رضا آزادگان وتعدادی دیگر که اکنون نام آنها در خاطرم نیست -از میان کارمندان بانک بایداز افراد ذیل نام برد :حمید آقا بهنیا که خود معاون چندین بانک معروف ایران در قبل وبعد از انقلاب بوده است واکنون به افتحار باز نشستگی نایل آمده است .محمدرضا سورگی -حسین کوچی محمد کوچی-علی کوچی-مهدی الهامیان .اماازمیان کارمندان پست در راس همه باید از ذبیح الله فتاحیان نام بر دکه سالهاست به افتخار باز نشسگی نایل آمده است وهم اکنون در کار کشاورزی دستی دارد --اقای محمد سامانی -محمد علی معنوی پور وعلی علی آبادی -علی کوچی وفرزند محمدعلی آزادگان هم از دیگر کارمندان اداره ی پست بیرجند از این روستا بوده وهستند .ازمیان کارمندان ارتش ونیروی انتظامی وراهنمایی ورانندگی هم باید از افراد ذیل نام برد :اسحاق یادکار کارمند ژاندارمری که به رحمت خدا رفته است -علیرضا الهامیان -محمد رضا معنوی پور هردو ازنیروهای زبده ی نیروی انتظامی -آقای ...صبوری از نیروهای ویژه نیروی انتظامی ومحمدعلی کوچی از افسران زبده ونیک نام رانندگی وراهنمایی ونیز مرحوم سید محمد رضوی که چهل سال است به رحمت ایزدی رفته از اولین نیروهای ژاندارمری بوده است از سرهنگ موسی محققوبرادش علی کوچی نیز باید به عنوان بچه های انقلاب وکمیته انقلاب نام برد که بتازگی باز نشست گردیده است .ازمیان کارمندان بهداری بایداز مسلم افروز وخواهرشان ونیز یاسین کوچی وفاطمه کوچی وزهراکوچی وتعدادی دیگرنامبرد .ازمیان اینها باید از دودختر محمد علی حسن زاده مفرد نام برد که یکی دکتر چشم ودیگری دکتر داروسازمی باشد وبه خدمت مشغول است .هم چنین از خانم فتاحیان باید به عنوان یک پرستار موفق در بیمارستانهای بیرجند نام برد در کناراینها چندین نفر در فرودگاه های کشور وچندین نفر هم در دانشگاه پزشکی وتعدادی هم در کویرتایر وکارخانجات دیگر ونیز نمایندگی روزنامه هاوقرارگاه محمد رسول الله ونیز مرزبانی مشغول بکارند که به علت نداشتن حضور ذهن از ذکر نام آنها خودداری می شود. ادامه ی معرفی اطلاعات ر وستای کوچ را بوقتی دیگر موکول می کنم.10/07/ ۱۳۹۱----باسلام به همه ی شماکاربران خوب جهان ---در
روستای کوچ نهارجان بیرجندوبسیاری ازروستاهای دیگراین شهرستان رسمی زیبا
به نام شوخوانی(شب خوانی)که درواقع یک نوع مناجات باخدابوده است.مرسوم بوده
وهنوزهم اجرا میشودوبه شرح ذیل است که برای مخاطبان وکاربران جهان بیان
میگرددویکی از رسوم زیبای ماه رمضان است.هنگام سحرکه می شوداز قدیم مردم ده
باصدای خروس خانه بیدارمیشده اند وچون پاس دوم را خروس می خوانده است می
فهمیده اند که حالاوقت سحر خوانی یا شوخوانی یا همان مناجات سحرماه رمضان
است وناگفته نماندکه علاوه بر صدای خروس ازروی مکان ستاره های آسمان مثلا
دب اکبرکه به هفت دختران هم معروف است ویاا زروی جایگاه سه استارکه همان سه
ستاره روشن درآسمان است پی به وقت سحر می برده اند و یا ازروی مکان ستاره ی
دیگری که به ستاره سحری در نزد مردم روستامعروف است پی می برده اند که
حالا وقت اذان صبح است زیرا تاحدود 50سال پیش اصلا ساعتی در روستا وجود
نداشته که باساعت بیدارشوند وبه وقت سحر یا اذان صبح پی ببرند.خلاصه چون با
صدای خروس بیدارمی شده اند ویا با دیدن ستاره به وقت سحرپی میبرده اند سه
یاچهارنفرکه ازآواز وصدای خوبی هم بر خورداربوده اندبه پشت بام خانه ها می
رفته اند ویک نفرهم که همسایه ی مسجد بوده است بربالای بام مسجدمی رفته است
وهر کدام از این شوخوانان یا شب خوانان تعدادی از اشعاری راکه ذیلا درج
میگردد می خوانده اند وبه عبارتی باخدا مناجات می کرده اندتاباشنیدن صدای
مناجات یاهمان شوخوانی یاشب خوانی مردم روستا بیدارشوند وسحری بخورندوآماده
برای نماز صبح وگرفتن روزه بشوندواما اشعاری که می خوانده اند به ترتیب
ذیل شروع میشده است که در چندقسمت به سمع ونظر خوانندگان می رسد: ابتدا می
کنم زبسم الله بعد از آن لا اله الا الله ازمحمد مدد همی
طلبم کرمی از علی ولی الله یاالله(کلمه یا الله بعد ازهردوبیت
وبه عبارت بهتربعد از هر رباعی تکرارمیشده است) 2-گوینده ی لا اله الا
اللهم بردین محمد ورسول اللهم برذکر دوازده امامم شب وروز خاک
قدم علی ولی اللهم یا الله 3-یارب برسالت رسول ثقلین یارب
به غزاکننده ی بدروحنین عصیان مرا دونیمه کندرعرصات
نیمی به حسن ببخش ونیمی به حسین یاالله 4-یارب به محمدکه علی یاور
ماست ختم همه انبیا پیغمبرماست ازگرمی آفتاب محشر غم
نیست تا سایه ی مرتضی علی بر سرماست یا الله 5-یارب تو مرا غلام
حیدر گردان گرراه غلط کنم مرا برگردان گرتشنه شوم دراین
بیابان نجف سیرآب مرازحوض کوثر گردان یا الله 6-یارب به محمدوعلی
وزهرا یارب به حسین وحسن وآل عبا کز لطف بر آر حاجتم
در دوسرا بی منت خلق یاعلی الاعلی یاالله 7-الله تویی ازدلم آگاه
تویی گمراه منم برنده ی راه تویی هر مورچه ای که دم
زند درته چاه ازدم زدن مورچه آگاه تویی یا الله 8-یارب برسان توحضرت
صاحب را فرزند علی بن ابیطالب را کزدوری او همیشه
درفریادم مانندسگی که گم کندصاحب را - یا الله 9-یارب زکرم دری برویم
بگشا راهی که دراو نجات باشد بنما مستغنیم از هردو جهان کن
بکرم جز یادتو هر چه هست بر از دل ما- یا الله 10-یارب مکن ازلطف پریشان
مارا هرچندکه هست جرم وعصیان مارا ذات تو غنی
بوده وما محتاجیم محتاج به غیرخود مگردان مارا
-یاالله 11-بازا بازا هرآنچه هستی بازآ گرکافروگبر وبت پرستی
باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد باراگرتوبه
شکستی بازآ - یاالله 12- ای ذات وصفات تو مبرا زعیوب یک نام زاسماء
توعلام غیوب رحم آرکه عمروطاقتم رفت بباد نه نوح بود نام مرا ،
نه ایوب - یاالله 13-از بارگنه شدتن مسکینم پست یارب چه شوداگرمرا
گیری دست گردرعملم آنچه تراشاید نیست اندر کرمت آنچه مرا باید
هست - یاالله 14-عصیان خلایق ار چه صحرا صحراست در پیش عنایت تو
یک برگ گیاست هرچند گناه ماست کشتی کشتی غم
نیست که رحمت تو دریا دریاست. یاالله 15-یارب به علی بن ابیطالب
وآل آن شیر خداوبر جهان جل جلال کاندرسه مکان رسی
به فریاد همه اندردم نزع ومرگ وهنگام سوال.- یا الله* *-
این اشعارشوخوانی یاشب خوانی -ادامه داردکه دنبالهِ آ نرا درفرصتی
دیگروبزودی تقدیم کاربران خواهم نمود.منتظر باشید.محمدحسن اسایش
برچسبها: روستای کوچ نهارجان, کوچ خراشاد, کوچ نوفرست, بهنیا ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:39  توسط محمد حسن اسايش
|
فکر نکنم شما این شعر رو به طور کامل جایی دیده باشید . عصر یک جمعه ی دلگیر: دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید، بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ، خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی… *** …عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی ست زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در چاه ، دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؟ به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد… تو کجایی؟ تو کجایی؟ شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی… *** گریه کن گریه وخون گریه کن، آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست، کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من هم چو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون، بر تن تبدار حروف است که این روضه ی مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان، کشتی آرام نجات است ، ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ …» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند …» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی … تو کجایی… . شاعر : سید حمیدرضا برقعی-به نقل از کانون وبلاگهای مهدوی مسجد مقدس جمکران برچسبها: عصریک جمعه ی دلگیر, سید رضا برقعی, دل عشق, کلبه ی احزان
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:54  توسط محمد حسن اسايش
|
---برعکس همه ي آنهايي که از روز اول مدرسه تنها از گريه ها ي خود مي گويند.من مي خواهم ا ز خوشحالي روز اول مدرسه بگويم :يکي از روزهاي دهه ي اول آبان ماه سال 1343 شمسي بودودريک بعد از ظهرآفتابي مادرم(که خدا رحمتش کناد )با زن همسايه در پشت بام مسجد روستا -که در کنار خانه ي ما واقع شده بود .مشغول جمع وجور کردن گندم هاي شيرزده بود که معمولا براي غذاي زمستان آماده مي کردند ومن هم که دوسه روزبودبه جهت تما م شدن قالين بيکار بودم تا قالين بعدي براي بافت آماده وسر کار روي دار قالين بافي کشيده شود ومن به کارخانه باز گردم درآن بعد ظهر آفتابي با يک بچه ي ديگر درکنار مادرم مشغول بازي گوشي ودوندگي بر اطراف گنبذ مسجد بوديم که نا گهان صداي بوق يک ماشين جيپ روسي چادري توجه ما را به خود جلب کرد با عجله به سمت ماشين رفتيم که سه نفر از آن پياده شدند وبعد از سلام وعليک با يک نفر از مردم روستابه سمت خانه هاي ده روانه شدند تا دوري بزنند و در کوچه هاي روستا قدم زنان از وضعيت ده باخبر شوندوآقاي بهنيا به راهنما و سپاه دانش تازه از شهر رسيده روستا را معرفي کند .من به پشت بام مسجد بر گشتم وديدم يکي از مردان ده که فرزندش در کلاس ششم ابتدايي درروستا ي مجاور درس مي خواندبراي مادرم تعريف مي کرد ومي گفت چند روزپيش به شهر رفته بودم در شهر مي گفتند : مي خواهند براي تما م روستاها معلم مجاني بفرستند تا بچه ها را با سواد کنند.اوادامه داد : آقاي بهنيا کارمند اداره ي ثبت اسنادبيرجند به همراه يک معلم (سپاه دانش ) ويک راهنمااز شهر آمده اند تا ده را به معلم نشان بدهند .خيلي خوب است کاش چند سال قبل اين معلم ها را مي فرستادند تا ما هم بچه هاي مان را به روستاي خراشاد براي درس خواندن نمي فرستاديم.من که ازشنيدن حرفهاي حاجي غلامرضا ذوق زده شده بودم ودر پوست نمي گنجيدم چون از دست استاد قالي باف که هرروز مرا کتک مي زد دلم خون بود وحالا مي توانستم به بهانه ي رفتن به مدرسه از کار قاليبافي سربازنم واز دست استاد راحت شوم ونفس تازه اي بکشم .دقايقي طول کشيد تا سپاه دانش وراهنماي تعليماتي وآقاي بهنيا در کوچه هاي روستا چرخي زدند وبه ميدان ده با ز گشتند و با يک مرد ازاهالي روستا کمي صحبت کردند وبعد سپاه دانش را به باغ آقاي بهنيا بردند وبه برزگر باغ سپردند تا شب از او پذيرايي کندوراهنما ي سپاه دانش وآقاي بهنيا-خداوند هردوراغريق رحمت خودگرداند- به شهربا همان ماشين باز گشتند.من هم شناسنامه ام را از مادرم گرفتم که صبح براي رفتن به مدرسه آماده باشم وآن شب از شادي خوابم نمي برد .خلاصه.فرداصبح شد وما در کنارجوي آبي که ازکنار ميدان روستا واز ميان خانه هاي ده مي گذشت آب بازي مي کرديم ومادرم داشت لباس مي شست ودوسه مرد هم در ميدان ده -که سربارريز-نام داشت منتظر بودندکه سپاه دانش با لباسهاي مرتب واطوزده حدود ساعت:/07:30 بامدادبه ميدان ده آمد وبعد از سلام وعليک واحوال پرسي بادومردي که آنجا آماده بودند.حرفهايي زد ومعلوم شد که بايد از مردم روستا با صداي بلند دعوت کنند تا شناسنامه هاي فرزندان مدرسه اي خود را بياورند تا سپاه دانش اسم آنها را در دفترثبت کند وبه شهر برود وبراي آنها کتاب وقلم ودفتر وغيره تهيه کند وبه روستابر گردد .يک نفر با صداي بلند جارزد وفريادزد : اهاي مردم ده !شناسنامه هاي بچه هاي خود را بياوريد تا اسم آنها رابراي مدرسه بنويسند ويک نفر برداشت وگفت کو؟بچه اي که به مدرسه برود. همه پشت کار قاليبافي هستندوکسي بچه نمي دهد که به مدرسه برود ومرد ديگري که حاجي محمد نام داشت وشوهر عمه ام بود، گفت:اين بچه واشاره به من کرد ومن هم که خيلي ذوق مدرسه رفتن داشتم ودوازده سال وهفت ماه هم سن من بودپريدم توي خانه ي خود وشناسنامه ام را فورا آوردم وبه دست شوهر عمه ام دادم تا او بدست سپاه دانش داد.سپاه دانش اولين اسمي را که براي مدرسه نوشت ويادداشت نمود.اسم من بود وکم کم مردم شناسنامه ها را آوردند واسم حدود سيزده (13) نفر را براي رفتن به مدرسه آقامعلم روزهاي بعد يادداشت کرد وسپس.از مردم ده براي رفتن به شهر راهنمايي و کمک خواست تاروانه ي شهر شود روستا از خودماشين نداشت واتوبوسي هم که از روستاي شش کيلومترپايينتريعني نوفرست به شهر ميرفت وغروب بر مي گشت رفته بود .باز هم همان حاجي غلامرضا رفت والاغ خودرا آماده کرد ويک نالين رنگين نرم هم بر پشت الاغ گذاشت تا سپاه دانش با آن حدود 14 کيلومتر راه را بپيمايد تا به لب جاده ي بيرجند -زاهدان برسد واز آنجا با ماشينهاي عبوري که از زاهدان مي آيند به شهربيرجند برودمن هم به سفارش صاحب الاغ مامور شدم همراه آقا معلم تالب جاده بروم والاغ را در آخر کار به روستا بر گردانم وآقا معلم رفت ودرخانه ي موقتي ديشب آماده شد وما هم با حاجي غلامرضاالاغ را به کنار قبرستان ده وکنار ّباغ آقاي بهنيا آورديم تا وقتي آقا معلم برسد بتواند سوار آلاغ شود .وقتي معلم آمد که راهي شهر شود پرسيد چگونه بايد سوار الاغ شوم وصاحب الاغ - الاغ را بکنار بلندي برد وبا معذرت خواهي فراوان پريد بالاي آلاغ وگفت : اين جوري سوار شويد.بعدپايين آمد والاغ را ايستاده نگه داشت تا آقا معلم با زحمت سوارالاغ شد وراه افتاديم به سوي جاده.بعد از دوساعت به کنارجاده رسيديم ونيم ساعتي هم طول کشيد تا يک کاميون باري از سمت زاهدان آمد وبا خواهش والتماس آقامعلم روزهاي بعدمن- سوار کاميون شدوبه شهر رفت ومن هم با خوشحالي آلاغ را سوارشدم وبه ده باز گشتم ولحظه شماري مي کردم که چه وقت سپاه دانش ازشهر به روستا بر گردد؟سه روز طول کشيد تا معلم از شهربه روستاي ما کوچ نهارجان يا همان کوچ خراشاد برگشت ومقداري نقشه وسايل ديگر با خود از شهر آورده بودومن هم در تمام اين سه شبانه روز نمي خوابيدم ومنتظر بودم معلم بيايد ومن زودتربه مدرسه بروم.شبي که سپاه دانش به روستا باز گشت .صبح روز بعد که 15 آبان ماه سال 1343 بود ما بعد از خوردن صبحانه آماده ي رفتن به کلاس سپاه دانش شديم وقبل ازرسيدن به باغ آقاي بهنيا که معلم در آن جا مستقر بودوقرار بود در همان جابه مادرس بدهد،مي خوانديم:خورشيد خانم آفتاب کن يک مشت برنج تو آب کن ما بچه هاي کرديم ازسرمايي بمرديم .سرانجام سپاه دانش ازخانه بيرون آمد وماراصدا زد که به پشت بام برويم ودر آفتاب درمقابل اتاق اومرتب بنشينيم وما هم اين کار راکرديم.معلم به نزد ما آمد وسلام کرد واسم تمامي بچه ها رايک به يک پرسيد.من آخرين نفري بودم که در کنار ديگران در سمت راست بچه ها قرار گرفته بودم .بعدگفت :بچه ها ! اسم من :محمد رضا شاهقلي است وشمامرا به اسم آقا معلم صدا کنيد.آنگاه چند نقشه آورد وروي ديوار نصب کرد که روي يکي، چهار قوري بودوروي ديگري چهار آهوبودوروي ديگري چهار کاهوويا روي ديگري چهار سيني بود که يکي باسه تاي ديگر فرق داشت ومثلا يکي از قوري ها دسته نداشت ويکي ازآهوها دم نداشت و.به همين طريق .ازتماي بچه هاخواست که :صداي آهو کاهورا با صداي بلندفرياد کنند وبگويند : اخرآهو وکاهو ٌصداي اودارد وبعد گفت درنوشتن هم آخر آهو صداي (او )دارود ونيز:گفت آخر قوري وسيني هم صداي :(اي) داردودرموردنقشه هاي بعدي هم همين طورتوضيح داد ووقتي از همه ي بچه ها خواست که در قوري ها چه فرقي مي بينندهمه ي افراداشتباه پاسخ دادند ووقتي ازمن پرسيد : شما بگو .گفتم :يکي از قوريها دسته ندارد ويکي از آهوهادم ندارد.پرسيد اسم شما چيست ؟با خجالت گفتم:محمد حسن.آقا معلم خطاب به همه ي بچه ها گفتّ براي آقا محمد حسن دست بزنيدوهمه دست زدندوبا لاخره نزديک ظهرگفت: برويد به خانه هاي تان وبعدازظهر ساعت 2 دوبار ه به کلاس بياييد وماهم عصر به کلاس آمديم وبعداز توضيحات معلم ساعت 4 به خانه باز گشتيم در حالي که هيچ بچه اي هم گريه نکرده بود وهمگي هم از داشتن چنين معلم خوبي خوشحال بوديم ودر پوست خود از شادي نمي گنجيديم.وبه اينترتيب روز اول ودوهفته ي اول مادر مدرسه صرف آموزش از روي نقشه ها شد وتا درسفربعدي آقامعلم از شهر براي ماکتاب ودفتر وقلم آورد واولين کلمه اي که به ما ياد داد :آب وبابا بودومن هم درسن دوازده سالگي به مدرسه پا نهادم ومن توانستم در طول يک سال مدرسه سه کلاس اول ودوم وسوم را بخوانم وسال بعد راهي کلاس چهارم در روستاي مجاوريني خراشاد شوم. واکنون کهاين خاطراترابراي شما خوبان بيان مي کنم 48 سال از آن تاريخ کذشته است ومن نيز بع سي سال خدمت دبيري درآموزش وپرورش هفت سال است که باز نشسته شده ام واکنون بيش از چهل وبلاگ وبيش از 90 فتوبلاگ و آلبوم عکس در سايتهاي ايراني وجهاني ايجاد کرده ام و به نوشتن مشغولم مويد باشيد يادآن روز اول مدرسه بخير .م---باسلام به همه ی شماکاربران خوب جهان.برعکس همه ی آنهایی که از روز اول مدرسه تنها از گریه ها ی خود می گویند.من می خواهم ا ز خوشحالی روز اول مدرسه بگویم :یکی از روزهای دهه ی اول آبان ماه سال 1343 شمسی بودودریک بعد از ظهرآفتابی مادرم(که خدا رحمتش کناد )با زن همسایه در پشت بام مسجد روستا -که در کنار خانه ی ما واقع شده بود .مشغول جمع وجور کردن گندم های شیرزده بود که معمولا برای غذای زمستان آماده می کردند ومن هم که دوسه روزبودبه جهت تما م شدن قالین بیکار بودم تا قالین بعدی برای بافت آماده وسر کار روی دار قالین بافی کشیده شود ومن به کارخانه باز گردم درآن بعد ظهر آفتابی با یک بچه ی دیگر درکنار مادرم مشغول بازی گوشی ودوندگی بر اطراف گنبذ مسجد بودیم که نا گهان صدای بوق یگ ماشین جیپ روسی چادری توجه ما را به خود جلب کرد با عجله به سمت ماشین رفتیم که سه نفر آز آن پیاده شدند وبعد از سلام وعلیک با یک نفر از مردم روستابه سمت خانه های ده روانه شدند تا دوری در کوچه های روستا بچرخند وقدم زنند وراهنما ده را به سپاه دانش تازه از شهر رسیده معرفی کند .من به پشت بام مسجد بر گشتم ودیدم یکی از مردان ده که فرزندش در کلاس ششم ابتدایی درروستا ی مجاور درس می خواندبرای مادرم تعریف می کرد ومی گفت چند روزپیش به شهر رفته بودم در شهر می گفتند : می خواهند برای تما م روستاها معلم مجانی بفرستند تا بچه ها را با سواد کنند.اوادامه داد : اقای بهنیا کارمند اداره ی ثبت اسنادبیرجند به همراه یک معلم (سپاه دانش ) ویک راهنمااز شهر آمده اند تا ده را به معلم نشان بدهند .خیلی خوب است کاش چند سال قبل این معلم ها را می فرستادند تا ما هم بچه های مان را به روستای خراشاد برای درس خواندن نمی فرستادیم.من که ازشنیدن حرفهای حاجی غلامرضا ذوق زده شده بودم در پوست نمی گنجیدم چون از دست استاد قالی باف که هرروز مرا کتک می زد دلم خون بود وحالا می توانستم به بهانه ی رفتن به مدرسه از کار قالیبافی سربازنم واز دست استاد راحت شوم ونفس تازه ای بکشم .دقایقی طول کشید تا سپاه دانش وراهنمای تعلیماتی وآقای بهنیا در کوچه های روستا چرخی زدند وبه میدان ده با ز گشتند و با یک مرد ازاهالی روستا کمی صحبت کردند وبعد سپاه دانش را به باغ آقای بهنیا بردند وبه برزگر باغ سپردند تا شب از او پذیرایی کندوراهنما ی سپاه دانش وآقای بهنیا-خداوند هردوراغریق رحمت خودگرداند- به شهربا همان ماشین باز گشتند.من هم شناسنامه ام را از مادرم گرفتم که صبح برای رفتن به مدرسه آماده باشم وآن شب از شادی خوابم نمی برد .خلاصه.فرداصبح شد وما در کنارجوی آبی که ازکنار میدان روستا واز میان خانه های ده می گذشت آب بازی می کردیم ومادرم داشت لباس می شست ودوسه مرد هم در میدان ده منتظر بودندکه سپاه دانش با لباسهای مرتب واطوزده حدود ساعت 7-30 بامدادبه میدان ده آمد وبعد از سلام وعلیک واحوالپرسی بادومردی که آنجا آماده بودند.حرفهایی زد ومعلوم شد که باید از مردم روستا با صدای بلند دعوت کنند تا شناسنامه های فرزندان مدرسه ای خود را بیاورند تا سپاه دانش اسم آنها را در دفترثبت کند وبه شهر برود وبرای آنها کتاب وقلم ودفتر وغیره تهیه کند وبهروستابر گردد .یک نفر با صدای بلند جارزد وفریادزد : اهای مردم ده شناسنامه های بچه های خود را بیاورید تا اسم آنها رابرای مدرسه بنویسند ویک نفر برداشت وگفت کو؟بچه ای که به مدرسه برود همه پشت کار قالیبافی هستندوکسی بچه نمی دهد که به مدرسه برود ومرد دیگری که حاجی محمد نام داشت وشوهر عمه ام بود، گفت:این بچه واشاره به من کرد ومن هم که خیلی ذوق مدرسه رفتن داشتم وودوازده سال وهفت ماه هم سن من بودپریدم توی خانه ی خود وشناسنامه ام را فورا آوردم وبه دست شوهر عمه ام دادم تا او بدست سپاه دانش داد.سپاه دانش اولین اسمی را که برای مدرسه نوشت ویادداشت نمود.اسم من بود وکم کم مردم شناسنامه ها را آوردند واسم حدود سیزده (13) نفر را برای رفتن به مدرسه آقامعلم روزهای بعد یادداشت کرد وسپس.از مردم ده برای رفتن به شهر راهنمایی و کمک خواست تاروانه ی شهر شود روستا از خودماشین نداشت واتوبوسی هم که از روستای شش کیلومترپایینتر به شهر میرفت وغروب بر می گشت رفته بود .باز هم همان حاجی غلامرضا رفت والاغ خودرا آماده کرد ویک نالین رنگین نرم هم بر پشت الاغ گذاشت تا سپاه دانش با آن حدود 14 کیلومتر راه را بپیماید تا به لب جاده ی بیرجند -زاهدان برسد واز آنجا با ماشینهای عبوری که از زاهدان می آیند به شهربیرجند برودمن هم به سفارش صاحب الاغ مامور شدم همراه آقا معلم تالب جاده بروم والاغ را در آخر کار به روستا بر گردانم وآقا معلم رفت ودرخانه ی موقتی دیشب آماده شد ووما هم با حاجی غلامرضاالاغ را به کنار قرستان ده وکنار ّباغ آقای بهنیا آوردیم تا وقتی آقا معلم برسد بتواند سوار آلاغ شود .وقتی معلم آمد که راهی شهر شود پرسید چگونه باید سوار آلاغ شوم وصاحب الاغ الاغ را بکنار بلندی برد وبا معذرت خواهی فراوان پرید بالای آلاغ وگفت : این جوری سوار شوید.بعدپایین آمد والاغ را ایستاده نگه داشت تا آقا معلم با زحمت سوارآلاغ شد وراه آفتادیم به سوی جاده.بعد از دوساعت به کنارجاده رسیدیم ونیم ساعتی هم طول کشید تا یک کامیون باری از سمت زاهدان آمد وبا خواهش والتماس آقامعلم روزهای بعدمن سوار کامیون شدوبه شهر رفت ومن هم با خوشحالی آلاغ را سوارشدم وبه ده باز گشتم ولحظه شماری می کردم که چه وقت سپاه دانش ازشهر به روستا بر گردد؟سه روز طول کشید تا معلم از شهربه روستای ما برگشت ومقداری نقشه وووسایل دیگر با خود از شهر آورده بودومن هم در تمام این سه شبانه روز نمی خوابیدم ومنتظر بودم معلم بیاید ومن زودتربه مدرسه بروم.شبی که سپاه دانش به روستا باز گشت .صبح روز بعد که 15 آبان ماه سال 1343 بود ما بعد از خوردن صبحانه آماده ی رفتن به کلاس سپاه دانش شدیم وقبل ازرسیدن به باغ آقای بهنیا که معلم در آن جا مستقر بودوقرار بود در همان جابه مادرس بدهد،می خواندیم:خورشید خانم آفتاب کن یک مشت برنج تو آب کن ما بچه های کردیم ازسرمایی بمردیم .سرانجام سپاه دانش ازخانه بیرون آمد وماراصدا زد که به پشت بام برویم ودر آفتاب درمقابل اتاق اومرتب بنشینیم وما هم این کار راکردیم.معلم به نزد ما آمد وسلام کرد واسم تمامی بچه ها رایک به یک پرسید.من آخرین نفری بودم که در کنار دیگران در سمت راست بچه ها قرار گرفته بودم .بعدگفت :بچه ها ! اسم من :محمد رضا شاهقلی است وشمامرا به اسم آقا معلم صدا کنید.آنگاه چند نقشه آورد وروی دیوار نصب کرد که روی یکی، چهار قوری بودوروی دیگری چهار آهوبودوروی دیگری چهار کاهوویا روی دیگری چهار سینی بود که یکی باسه تای دیگر فرق داشت ومثلا یکی از قوری ها دسته نداشت ویکی ازآهوها دم نداشت و.به همین طریق .ازتمای بچه هاخواست که :صدای آهو کاهورا با صدای بلندفریاد کنند وبگویند : اخرآهو وکاهو ٌصدای اودارد وبعد گفت درنوشتن هم آخر آهو صدای آو دارود ونیز:گفت آخر قوری وسینی هم صدای :ای داردودرموردنقشه های بعدی هم همین طورتوضیح داد ووقتی از همه ی بچه ها خواست که در قوری ها چه فرقی می بینندهمه ی افراداشتباه پاسخ دادند ووقتی ازمن پرسید : شما بگو .گفتم :یکی از قوریها دسته ندارد ویکی از آهوهادم ندارد.پرسید اسم شما چیست ؟با خجالت گفتم:محمد حسن.آقا معلم خطاب به همه ی بچه ها گفتّ برای اقا محمد حسن دست بزنیدوهمه دست زدندوبا لاخره نزدیک ظهرگفت: بروید به خانه های تان وبعدازظهر ساعت 2 دوبار ه به کلاس بیایید وماهم عصر به کلاس آمدیم وبعداز توضیحات معلم ساعت 4 به خانه باز گشتیم در حالی که هیچ بچه ای هم گریه نکرده بود وهمگی هم از داشتن چنین معلم خوبی خوشحال بودیم ودر پوست خود از شادی نمی گنجیدیم.وبه این ترتیب روز اول ودوهفته ی اول مادر مدرسه صرف آموزش از روی نقشه ها شد وتا درسفربعدی آقامعلم از شهر برای ماکتاب ودفتر وقلم آورد وآولین کلمه ای که به ما یاد داد :اب وبابا بودوما هم درسن دوازده سالگی به مدرسه پا نهادیم ومن توانستم در طول یک سال مدرسه سه کلاس اول ودوم وسوم را بخوانم وسال بعد راهی کلاس چهارم در روستای مجاورشوم.موید باشید یادآن روز اول مدرسه بخیر .محمد حسن اسایش--- ---در
روستای کوچ نهارجان بیرجندوبسیاری ازروستاهای دیگراین شهرستان رسمی زیبا
به نام شوخوانی(شب خوانی)که درواقع یک نوع مناجات باخدابوده است.مرسوم بوده
وهنوزهم اجرا میشودوبه شرح ذیل است که برای مخاطبان وکاربران جهان بیان
میگرددویکی از رسوم زیبای ماه رمضان است.هنگام سحرکه می شوداز قدیم مردم ده
باصدای خروس خانه بیدارمیشده اند وچون پاس دوم را خروس می خوانده است می
فهمیده اند که حالاوقت سحر خوانی یا شوخوانی یا همان مناجات سحرماه رمضان
است وناگفته نماندکه علاوه بر صدای خروس ازروی مکان ستاره های آسمان مثلا
دب اکبرکه به هفت دختران هم معروف است ویاا زروی جایگاه سه استارکه همان سه
ستاره روشن درآسمان است پی به وقت سحر می برده اند و یا ازروی مکان ستاره ی
دیگری که به ستاره سحری در نزد مردم روستامعروف است پی می برده اند که
حالا وقت اذان صبح است زیرا تاحدود 50سال پیش اصلا ساعتی در روستا وجود
نداشته که باساعت بیدارشوند وبه وقت سحر یا اذان صبح پی ببرند.خلاصه چون با
صدای خروس بیدارمی شده اند ویا با دیدن ستاره به وقت سحرپی میبرده اند سه
یاچهارنفرکه ازآواز وصدای خوبی هم بر خورداربوده اندبه پشت بام خانه ها می
رفته اند ویک نفرهم که همسایه ی مسجد بوده است بربالای بام مسجدمی رفته است
وهر کدام از این شوخوانان یا شب خوانان تعدادی از اشعاری راکه ذیلا درج
میگردد می خوانده اند وبه عبارتی باخدا مناجات می کرده اندتاباشنیدن صدای
مناجات یاهمان شوخوانی یاشب خوانی مردم روستا بیدارشوند وسحری بخورندوآماده
برای نماز صبح وگرفتن روزه بشوندواما اشعاری که می خوانده اند به ترتیب
ذیل شروع میشده است که در چندقسمت به سمع ونظر خوانندگان می رسد: ابتدا می
کنم زبسم الله بعد از آن لا اله الا الله ازمحمد مدد همی
طلبم کرمی از علی ولی الله یاالله(کلمه یا الله بعد ازهردوبیت
وبه عبارت بهتربعد از هر رباعی تکرارمیشده است) 2-گوینده ی لا اله الا
اللهم بردین محمد ورسول اللهم برذکر دوازده امامم شب وروز خاک
قدم علی ولی اللهم یا الله 3-یارب برسالت رسول ثقلین یارب
به غزاکننده ی بدروحنین عصیان مرا دونیمه کندرعرصات
نیمی به حسن ببخش ونیمی به حسین یاالله 4-یارب به محمدکه علی یاور
ماست ختم همه انبیا پیغمبرماست ازگرمی آفتاب محشر غم
نیست تا سایه ی مرتضی علی بر سرماست یا الله 5-یارب تو مرا غلام
حیدر گردان گرراه غلط کنم مرا برگردان گرتشنه شوم دراین
بیابان نجف سیرآب مرازحوض کوثر گردان یا الله 6-یارب به محمدوعلی
وزهرا یارب به حسین وحسن وآل عبا کز لطف بر آر حاجتم
در دوسرا بی منت خلق یاعلی الاعلی یاالله 7-الله تویی ازدلم آگاه
تویی گمراه منم برنده ی راه تویی هر مورچه ای که دم
زند درته چاه ازدم زدن مورچه آگاه تویی یا الله 8-یارب برسان توحضرت
صاحب را فرزند علی بن ابیطالب را کزدوری او همیشه
درفریادم مانندسگی که گم کندصاحب را - یا الله 9-یارب زکرم دری برویم
بگشا راهی که دراو نجات باشد بنما مستغنیم از هردو جهان کن
بکرم جز یادتو هر چه هست بر از دل ما- یا الله 10-یارب مکن ازلطف پریشان
مارا هرچندکه هست جرم وعصیان مارا ذات تو غنی
بوده وما محتاجیم محتاج به غیرخود مگردان مارا
-یاالله 11-بازا بازا هرآنچه هستی بازآ گرکافروگبر وبت پرستی
باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد باراگرتوبه
شکستی بازآ - یاالله 12- ای ذات وصفات تو مبرا زعیوب یک نام زاسماء
توعلام غیوب رحم آرکه عمروطاقتم رفت بباد نه نوح بود نام مرا ،
نه ایوب - یاالله 13-از بارگنه شدتن مسکینم پست یارب چه شوداگرمرا
گیری دست گردرعملم آنچه تراشاید نیست اندر کرمت آنچه مرا باید
هست - یاالله 14-عصیان خلایق ار چه صحرا صحراست در پیش عنایت تو
یک برگ گیاست هرچند گناه ماست کشتی کشتی غم
نیست که رحمت تو دریا دریاست. یاالله 15-یارب به علی بن ابیطالب
وآل آن شیر خداوبر جهان جل جلال کاندرسه مکان رسی
به فریاد همه اندردم نزع ومرگ وهنگام سوال.- یا الله* *-
این اشعارشوخوانی یاشب خوانی -ادامه داردکه دنبالهِ آ نرا درفرصتی
دیگروبزودی تقدیم کاربران خواهم نمود.منتظر باشید.محمدحسن اسایش
برچسبها: روستای کوچ نهارجان, خاطرات روز اول مدرسه, حاجی محمد, محمد رضا شاهقلی ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:35  توسط محمد حسن اسايش
|
|