باسمه تعالی اوایل فروردین ماه 1337 شمسی بود  ومن دریک بعد از ظهر نوروزی با بچه های روستا مشغول بازی (کل اوش )بودم  واصلا خبر نداشتم که آن بعد ظهر تنها ساغاتی است که من آزادانه با بچه های عمه کلثوم وعمه ام مریم و علی حاجی محمد ودوسه کودک دیگر هم سن وسال خویش ،شاد وسر حال مشغول بازی گوشی هستیم واز فردا صیح باید روی آفتاب را نبینم در کار خانه قالی بافی هر یک ربع ساعت چند پشت پاکی وچند سیلی وتوگوشی از دست استاد قالیباف_ نوش جان کنم <ارزو بکنم : ای کاش _ مثل دیروز می توانستم با بچه های روستا جوز بازی ویا گله بازی ویا کل اوش بازی کنم .ساعات خوش آن بعد از ظهر در کوچه روبروی خانه مادرزیر سایه خنک درختان گردو به سرعت بپایان رسید وبا فرارسیدن تاریکی شب  هر کدام بسوی خانه روانه شدیمکه فردا صبح دوباره برای بازی با کودکان روستابه کوچ بیاییم وبه هوا بپریم وبازی کنیم ویک لنگی بردویم وای چه خیالهای خوشی در مغزمان تجلی می کرد ودل مان را خوش می داشت . اما همین که وارد خانه شدم ، دیدم که علاوه بر پدر ومادرم دو نفر دیگر هم در خانه ما_ مهمان هستند ویک نفر هم یک کتاب وچند برگ کاغذ ویک قلم ویک دوات ویک نی جلوی خویش یا بغل دستش دارد وبا پدر ومادرم حرف می زند .ونفر دوم هم که استاد قالیباف فردا وفرداهای من بود _ ساکت نشسته وگاهی خطاب به مادرم  می گفت : خاله مریم _ بچه شما سه سال کار کند استاد می شود وسپس می تواند -از شاگردی دربیاید وخود مخاط (12000 تا و24000 نخ ) یعنی 6000بتون در روز کار کند وروزی هم آن موقع 10 ریال ( قران ) مزر بگیرد وچند سال بعد هم خود استاد شود وچند شاگرد داشته باشد وخود قالین برای خود ببافد وپول دار شود . این حرفهارا که می شنیدم - هرکی دلم فرو می ریخت ودل تو دلم نماند که ای وای فردا باید بروم کار قالیبافی ودیگر نمی توانم با دپسر عمه ها وودیگر بچه های کوچ بازی کنم واز هوای خنک زیر درختان گردوی روبروی خانه خود لذت ببرم .طولی نکشید که چایی را استاد واقا ملک ونویسنده ( مرحوم غلامرضا مقامی ) که یکی از سه نفر سواد دار روستای کوچ بودند - نوش جان کردند وآقای مقامی شروع به نوشتن اجاره خط برای من بدبخت کردند.دقایقی بعد محتوای اجاره نامه را برایمادرم وپدرم خواندند : بسم الله الرحمن الرحیم .اجاره نامه:این جانب محمد کوچی فرزند علی  ومریم کوچی فرزند حسن ک فرزند شش ساله خود (حسن کوچی )را به مدت : سه سال اجاره دادیم به محمد علی کوچی (معروف به ملک )

که  که سه سال تمام در کارگاه قالیبافی آقای  محمد علی کوچی تمام هفته وتما سال از طلوع آفتاب تا غروب شام کار کند وهر چه که استاد امر نمود _ بی چون وچرا انجام دهد .در سال اول روزی یک قران وتمام سال را در قبال 30 تومان به قالیبافی مشغول باشد.2- سالدوم مزد شاکردی حسن- فرزند محمد ومریم کوچی  روزی 2 ریال ( 2 قران) می باشد وکل سالرا - اگر لکی (کم کاری ) نکند 60 تومان مزد بگیرد .3- سال سوم را روزی 3 قران ( سه ریال) ودر تمام 300روز سال مزد حسن اقا 90 تومان خواهد بود اگر لکی ( کم کاری ) نداشته باشد وهر گاه که دقایقی را دیر سر کار بیاید ویا استاد اورا زودتر نعطیل کند استاد روی دیوار یک نیم خط خواهد کشید تا دونیم خط که بهم وصل شوند یک روز کار برای شاگرد محسوب خواهد شد که درسال چهارم برای هر خطی یکروز رایگان باید حسن اقا کار کند وپدر ومادرش اعتراض ننمایند کل مزد حسن - فرزند محمد ومریم در سه سال  کامل کار قالیبافی 180 تومان خواهد بود .اجاره نامه که خوانده شد ومادرم وپدرم آنرا با مرکب انگشت زدند تمام غمهای دنیا تودلم ریخت وهنوز آن دو از خانه ما نرفته بودند که از زور غصه وغم مرا خوابگرفت  ودنیا برای من تیره  وتار شد .فرداصبح هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که آقا ملک همان پسر خاله واستاد قالیباف جلوی درب خانه ظاهر شدوازمادرم خواست که مرا بیدار کند ودستم را به دست آقا ملک بدهد .صورتم را شستم وآماده رفتن بکار گاه قالیبافی شدم وچون روز اول بود ومن هنوز هیچ کاری  بلد نبودم - بهمن گفتند:یک کناری بشینم ودست استاد وهمکار دیگرش را تماشا کنم که چگونه آنها بتون وتا را می گیرند ورنگهای خاص قالیبافی را بتناسب دور نخ ها وتا ها وبتون ها  مب پیچند وبهم گره می زنند ووکار را ادامه می دهند وهر سه چین یا چهارچین که چیده می شود - بایددم کارا عوض کنند وپوت سه پوت ( رشته خاص وباریک )لای نخ ها بگشند تا کارها  وچینها بهم جوش بخورد وبعد از هر چین هم باید دم کار عوض شود وورشته ای از پوت دو پوت وسط نخ های این رو ئآن روی کار کشیده شود وکار محکم ومحکم تر گردد . ساعتی که گذشت استاد چند لقمه نان ودوشق ماست چکیده که با خود آورده بود به من داد که بخورم وگرسنه نباشم .سپس گفت : حسن ومن گفتم بلی .گفت کوزه را از گوشه کارخانه بردار وبرو از سرکاریز یاهمان دهانه قناتروستا آب تمیز کن وبیاور به گارگاه نت تشنه نمانیم ودر ضمن گفت : من توی خاک زمین کارنه قالیبافی تف می کنم وتو تا وقتی تف من نخشکیده باید کوزه را آب کرده وبه کار خانه با کوزه پر آب برگردی .من هم مثل آهو می دویوم که تف دهان او خشک نشده 500 متراه تا سر آب رابروم وکوزه را آب کنم وبر گردم که مبادا دیر شود .آوردن آب انجام شد ودواستاد با هم حرف می زدند ومثلا می گفتند : تا بجا _ سر جلو _ دو بتون بگذار بتونی _ سر اوا - سر جلو _ هفت بتون بگذار با الفی بتون- این کلمات گوشه ای از اجرا کردن نقشه کار بود وچیدن یک چین 6600 بتونی جرید وهر رنگی که استاد عوض می کرد ومی خواست  با آن چند بتون کار کند _ آنرا اول به من نشان می داد ومی گفت ک حسن ببین : این رنگ را می گویند آبی - واین یکی را می گویند ک سفید _ واین رنگ را می گوین پیاضی <این یگی رنگرا می گویند : رنگ کرمی <این یکی را می گویند : گل خوار <ان دیگری را می گویند : سوز <این ربگ را می گویند آتشی <این رنگ را می گویند : الفی واین یکی دیگرا می گویند : رنگ خلی <این رنگ را هم می گویتد : تخم لاکی <این رنک تیره راهم می گویند رنگ کبود این گوشه راست کاررا هم که همیشه یک رنک ثابت است می گویند رنگ لاکی قرمز واین این قبیل رنگه هارا نام می برد ومی گفت :6000 بتون را می گویند یک مخاط وشما هم که سه سال دیگه استاد بشوی وبتونی مخاط بچینی آنوقت روز ی ده قران در قبال یک مخط 24000 نخی و12000 تایی و 6000 بتونی مزد خواهی گرفت وآقای خود خواهی شد اگر خوب کارهارا یاد بگیری ونقشه هارا خوب حفظ کنی وبه رحال روز اول ظهر شد وکفتند : برای 30 تا 40 دقیقه برو خانه وتهار که خوردی زود بر گرد به کارخانه قالیبافی .رفتم خانه وپس از خوردن نهار به کارخانه باز گشتم وهنوز استادها نیامده بودند که من سرکار حاضر شدم .استادمرا بردوکناردستش روی تخته قالیبافی نشانید ودوسه رنگ را نام برد واول گفت این جوری رنگ لاگی را لای نخها قار بده ودو سر رنگ را همسر کن وبا پاکی ببر وهمین گوشه کار را فعلا بچین ببچینم چه میکنی وکم کم رنگهای دیگری به من داد که علاوه بر گوشه راسته کار _کوهه ومداخل وکتیبه ومداخل دوم وکوه دومرا به از کتیبه هم من بچینم وقرارشد اگر دیر تر آز استادکارم را تمام کنم تنبیه شوم وتنبیه هم اول دوسه سیلی آبدار بود ودوسه تو گوشی وبعد هم ده تا پشن پاکی که باید بکف پایم می زدند ویا به سینه دستم می زدند تا بقول استاد قالیباف دستهایم برای تند چیدن کاروچیدن  بتونها ورزیدگی لازم را بدست آورد.آخ که دیروز چه خوش بودیم با بچه ها وامروز چه عذاب می کشیدم از دست استاد قالیباف وچه دلم خون بود که روزی بیست تا 25 بار باید کتک بخورم تا از آنهاعقب نمانم وکارارا سر وقت تماتم کنم ودنبال نیایم.از روز دو کار چیدن قالین در کنار دست استاد وهمکار دیگر او شروع شد وروزی بیست تا 25 چین چیده می شد وهر چین که من همزمان با استاد سهم کارا تمام نمی کردم باید چنددست پاکی ویا چند تو گوشی می خوردم تا یاد بگیرم تند تر وتند تر تاها وبتونهارا بچینم وبقول آنه پی نیایم وکارم با آنها تمام شود واین اوضاع تا سه سال ووحای سال چهارم ادامه داشت ودرسال 300روز تمام باید کار می کردیم وفقط سال اول روزی یک ریال وسال دوم روزی 2 قران  وسال سوم روزی 3 قرآن در قیال 10تا 12 ساعت کاروالبته زمستان حدود 9 ساعت کارمزد می گرفتیم وسالسوم جمعا 90 تومان وسه سال تمام مجموع مزد من 180 تومان بود .باید عرض کنم که ما فقط جمعه ها وروز سزده وچهارده نوروز ودوروز تاسوعا وعاشورارا تعطیل بودیم ومابقی روزهار حتی اگر برف سنگین می آمد وسوز سرما سخت مارا آزار می داد _ می باست سر کار حاضر می شدیم وکارارا دامه می دادیم واگر نیم ساعتی دیر می رفتیم یک نیمه روز برای ما لکی حساب می شد وروی دیوار گلی کارخانه یک نیمه خط کشیده می شد ودوبارکه می شد یک خط بزرگ کشیده میشد یعنی یک روزکم کار کرده ام باید سال چهارم که مزرمن ده(10) ریالاست مجانی برای استاد کارکنم تا استاد از من راضی باشد .عید نوروز که می شد باید به خانه ارباب به عیدی او می رفتیم وده (10) عدد تخم مرغ هم برای او می بردیم واویک تومان به ما عیدی می داد  وما خوشحال بودیم که 10 عدد تخممرغ ما 5 ریال تا 7 ریال ارزشش دارد واستاد ده ریال عیدی داده است ومن شاگرد 3 یا 4 ریال سود کرده ام والبته همین عیدی مارا سالی یک بار خوش حال می نمود.در  آن سه سال گوشت منی 2 تومان بود ونیم من (=20سیر) برابر بود با یک تومان یا 10 قران (10ریال)والبته مزد یک روز کارگر کشاورزی یا بنایی هم 20 ریال یا 2 تومان بود وتقریبا یک کارکر با یک روز کارمی توانست 40 سیر بیرجند گوشت بخرد که نزدیدو کیلو یا درستر بگویم : پنج ششم 2 کیلوگوشت بود ویک استاد قالیبافت هم 20 تا 22 وحد اکثر 25 ریال مزد می گرفت که می توانست بان 2 کیلو گوشت بخرد ونوش جان کند ودر آن سال 137 1338 و1339 - در فصل بهار یک بزغاله دوماه را بهقیمت 5 تومان ویاهمان 50 قران( ریال) می فروختند ووقتی 8 یا 9 ماهه می شد همان بز غاله نزدی 18 تا 20 تومان قیمت پیدا می کرد . دستان قالیبافی دوران سه ساله ما نهایت بپایان رسید وارد سال 1340 شمسی که شدیم .حاجی کلوخ همسایه ما گوسفند سر کوچه سربریده بود ومادرم مرا فرستاد که از حاجی کلوخ گوشت بگیرم وحاجی کلوخ فت : به مادرت بگو: دیکه نیم من ویک من نداریم بلکه بجای نیم من گوشت _ یک کیلو کوشت به شما می فروشیم به ده ریال  و2 کیلو گوشت به شما می فروشیم به 20 ریال یا 2 تومان.کیلو خریدم ویک تومان دادم وجریان تعویض سنگ گوشت فروشی را هم به مرحومه مادرم گفتمواو هم پذیرفت وقبول کرد که از حالا به بعد بر اساس کیلو گوشت را خریداری کنیم..سال پهارم 1340 شمسی که باید روزی ده ریال مزد می گرفتم چون نقشه های قالیبافی را تماما حفظ بودم ونیازی برای پیدن کارقالیبافی به نگاه کردن به نقشه نداشتم . استاد گفت شما لکی زیاد داشته ای وحالا حد اقل باید چند ماه نجانی برای من کار کنی تا کم کاریه ولکی های تو تمام شود واین مساله برای من بسیارسخت وظلمانه به نظر می رسید لهذا چند بار فرار کردم وحتی به روستای دیگری چون نوفرست رفتم وساعاتی کار کردم که ناگهان سر وکله استاد با شوهر خواهر او پیدا شد ومرا سخن کنک زد وروانه ده خود شدیم ومن می دویدم وآنها به من نمی رسیدند اما هنگامی که به کوچ رسیدم .جلوی مادرم استاد سخت مرا به مشت وکتک وچوب انر مهمان کرد طوری که از پاهایم خون از محل خوردن چوب انار جاری شد که  مرحوم استاد محمد حسین کوچی که ارباب چندیت کارگر واستاد بود مرا زیر عبایش جای داد ومهربانی نمود ودلمرا خوش کرد که نمی خواهد برای آقا ملک کار کتی واز حالا بیا و پشت کار ما کار کنو وهر مخاطی که بچینی 14 ریال به تومزد خواهم داد ومن هم قبول کردم چندی برای استاد محمد حسین کار کردم ویک روز گفتند دنبال استاد قالیباف آمده اند تا اورا برای سربازی ببرند نمی دانید چقدر خوشحال شدم که مدتی از دست استاد راحت می شوم ونفس تازه ای می کشم اما از بخت بد من دوروز بعد استاد از پاسگاه مود به کوچ برگشت وگفته شد که فعلا اورا به سربازی نمی برند واو به کار خود ادامه می دهد مدتی بعد مرا به روستای خراشاد برد ویک هفته پشت کار قالین استادکر بلایی عیسی کوچی ( مر حوم پدر ذاکریان) رفتیم وکار کردم < ا[ر هفته یک روزه به کوچ آمدیم ودوباره این کار در خراشاد تکرار شد مادر آقایان ذاکریان ویاهمان زن کربلایی عیسی کوچی کهروستای نوک بود زنی مهربان بود واز ما خوب پذیرایی می کرد ومنخوشحالذبودم که دیگر کنک نوش جان نمی کنم ودوباره با کوچ امدیم و من چند کارگاه عوض کردم وآقا ملک هم به شهر بیرجند رفت تادر بیرجند برای مرحوم حاجی امینی معروف قالین ببافد ومدتی از  رنج کنک های استاد راحت شدم وخدارا شکر کردم .چند روزی برای شوهر خاله عیسی کوچی وپدر الهمیان کار کردم وچند ماهی هم باروزی 2 تومان برای مرحوم ابراهیم محمد محمد حسین کربلایی علی کار کردم وروزی 20 ریال مزر من بودواوایل  پاییز سال 1343 شمسی بود وقالین ما تمام شده بود که من 2روز تعطیل بودم که قالین جدید تنیده شود وسر کار وروی دست گاه قالیبافی کشیده شود وروز سوم به کارگاه قالیبافی باز گردم وروزدوم در جوار خانه ما بروی پشت بام مسجدقدیم کوچ دور کنبدها با دوست دیگری بازی گوشی می کردیم ومادرم با مرحومه مادر حاجی کلوخ مشغول جمع وجور کردن کندم های شیر زده ای بود که برای غذای زمستان آماده می کردند وماهم به بازی مشغول بودیم که بوق یک ماشین چادری وجیپ شهباز روسی توجه مارابه خود جلب کرد وماهم بسوی ماشین رفتیم که ببینیم چه شده وچه کسی از ماشین پیاده می شود.شاهد بودیم که مرحوم حاج میر محمد بهنیا باز نشسته دادگستری بیرجند ومرحوم حسن لطفی راهنمای سپاه دانش وهمراه آقای محمد رضا شاه قلی - اولیت سپاه دانش کوچ از مشین پیاده شدند ودر کوچه های روستای کوچ دوری زدند وبهنیا روستا به سپاه دانش نشان داد ومعرفی کردوما با پشت بام مسجد باز گشتیم که مرحوم حاجی غلامرضا (پدر مرحوم محمد حسین حبیب نیا در کنار مادرم سبد می بافت ومی گفت : چندرور قبل رفته بودم به بیرجند در شهر می گفتند می خواهند به همه روستا ها معلم مجانی یا همان سپاه دانش بفرستندوخیلی خوب است کاش دولت چند سال قبل این سپاه دانش هارا می فرستاد تا فرزتدان ما هم راه 7 کیلومتری خراشاد را در سرما وکرما وسوزش برف وباران با سختی هرروز نمی پیمودند وایت همه زحمت را متحمل نمی شدند ومن که خبر آمدن معلم تازه وشروع مدرسه رفتن را از زبات مرحوم خاجی غلامرضا شنیدم از خوشحالی پر در آوردمورفتم شناسنامه امرا که در چمدان کوچ ک خودداشتم آماده کردم که از فردای صبح برای رفات به مندرسه آماده شوم وفردا صبح اه مناولین نوآموزاولین مدرسه واولین معلم واولین سپاه دانش بودم که نام من در دفتر سپاه دانش ثبت شدودیگر به رنج کار قالیبافی من خاتمه داده شد .واما داستان سپاه دانش را جداگانه در جایی دیگر نوشته ام که به سمع ونظر دوستان رسیده است وطالبانمی تواننددر همین وبلاگ کوچ نهارجان آنرا بارها وبارها مطالعه بفرمایند ولذت ببرتد. والسلام .محمد حسن اسایش 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ساعت 15:48  توسط محمد حسن اسايش  | 

سلام.سال۱۳۸۴ بود که ار ما دعوت شد برای گرفتن  برگه های سهام‌عدالت‌مراجعه کنیم به حسابدادی آمورش وپرورش ودرنهایت بعد چندماه چهاد برگه به خانواده مادادندکه هربرگه ارزشش پانصد هزار تومان بود.سال بعد ابتدا  دانشگاه ببرجند به هریک‌از افراو مشمول خانواده کارمندان‌ دانشگاه به هرنفر یک‌برگه بک‌میلیونی تحویل داده بود که چندی بعد آموزش وپرورش هم به کارمندان‌وبازنسستگان خود برگه هایی به ارزشش یک‌میلیون‌تومان تحویل داد.ولی وقتی گیرندگان‌سالهای قبل اعتراض کردندکه چرا سال قبل برگه ها پانصد هزاری بوده وسال جدید هر برگه ارزشش یک‌میلیون‌تومان دارد.مسوولین وقت‌جواب شان‌این بود:همه بهرکه ها ارزش مساوی دارند.ارزش پانصدهزاری هم‌همان یک‌میلیون‌تومان‌در آینده محسوب خواهد شد واین سخن مراجعبن را آرام وساکت کرد.اما درسه سال قبل اعلام شد گه آنها که برگه پانصد هراری دارندباید برای هربرگه ۵۲۲۰۰۰ تومان‌بپدارند که اررشآن برگه ها به یک‌ میلیون‌افزایش یابد وماهم‌این‌مبلغ را وادبز نکردیم چون‌ به همه یک‌برگه داده اند حال مثلا سال۱۳۸۴ویا۱۳۸۵ برگه ها پانصد هرار تومان‌بوده  ولی اررش هربک‌ازبرگه های سال ۱۳۸۷ ب بعد یک‌میلیون‌تمام‌بوده  است.حاا ابن‌تفاوت وتبعیض چرا صورت‌گرفته است ؛خدا بهتر می داند واپاسخ این‌تبعیض را مسوولین لاید بدرستی بدهند که چرا یک سال زودتر به هابرگه  هراری داده اند ولی یک سال بعد برگهای یک‌میلیونی چاپ‌ودر اختیاد کارمندان‌خود قرار داده اندلطفا تقاضای بررسی موضوع ودوگانگی وتبعیض در چاپ و تحویل برگه ها به کارمندان وبارنشستگان  را درخواست می کنیم خواهشمندیم هیچ تفاوتی بین دونوع برگه قایل نشوند وگرنه این ظلم‌بزرگی است که کارمند سال قبل پانصد  وکارمند سال بعد برگه هایی دوبرابر برگه های سال قبل دریافت کند وحال تفاوت ارزشی این برگه های برابر  درحال حاضر چندین‌میلیون‌تومان‌می باشد .لطفا بررسی وپاسخ مستدل وقانع  کننده داده شود.تلفن.من:۰۹۱۵۱۶۰۴۷۰۵ -می باشد  وایمیل :moh331@ gmail.comسلام.سال ۱۳۸۲ بود که ار ما دعوت شد برای گرفتن  برگه های سهام‌عدالت‌مراجعه کنیم به حسابدادی آمورش وپرورش ودرنهایت بعد چندماه چهاد برگه به خانواده مادادندکه هربرگه ارزشش پانصد هزار تومان بود.سال بعد ابتدا  دانشگاه ببرجند به هریک‌از افراو مشمول خانواده کارمندان‌ دانشگاه به هرنفر یک‌برگه بک‌میلیونی تحویل داده بود که چندی بعد آموزش وپرورش هم به کارمندان‌وبازنسستگان خود برگه هایی به ارزشش یک‌میلیون‌تومان تحویل داد.ولی وقتی گیرندگان‌سالهای قبل اعتراض کردندکه چرا سال قبل برگه ها پانصد هزاری بوده وسال جدید هر برگه ارزشش یک‌میلیون‌تومان دارد.مسوولین وقت‌جواب شان‌این بود:همه بهرکه ها ارزش مساوی دارند.ارزش پانصدهزاری هم‌همان یک‌میلیون‌تومان‌در آینده محسوب خواهد شد واین سخن مراجعبن را آرام وساکت کرد.اما درسه سال قبل اعلام شد گه آنها که برگه پانصد هراری دارندباید برای هربرگه ۵۲۲۰۰۰ تومان‌بپدارند که اررشآن برگه ها به یک‌ میلیون‌افزایش یابد وماهم‌این‌مبلغ را وادبز نکردیم چون‌ به همه یک‌برگه داده اند حال مثلا سال ۱۳۸۵ برگه ها پانصد هرار تومان‌بوده  ولی اررش هربک‌ازبرگه های سا ۱۳۸ ۷به بعد یک‌میلیون‌تمام‌بوده  است.حالا ابن‌تفاوت وتبعیض چرا صورت‌گرفته است ؛خدا بهتر می داند واپاسخ این‌تبعیض را مسوولین لاید بدرستی بدهند که چرا یک سال زودتر به هابرگه  هراری داده اند ولی یک سال بعد برگهای یک‌میلیونی چاپ‌ودر اختیاد کارمندان‌خود قرار داده اندلطفا تقاضای بررسی موضوع ودوگانگی وتبعیض در چاپ و تحویل برگه ها به کارمندان وبارنشستگان  را درخواست می کنیم خواهشمندیم هیچ تفاوتی بین دونوع برگه قایل نشوند وگرنه این ظلم‌بزرگی است که کارمند سال قبل پانصد  وکارمند سال بعد برگه هایی دوبرابر برگه های سال قبل دریافت کند وحال تفاوت ارزشی این برگه های برابر  درحال حاضر چندین‌میلیون‌تومان‌می باشد .لطفا بررسی وپاسخ مستدل وقانع  کننده داده شود.تلفن.من:۰۹۱۵۱۶۰۴۷۰۵ -می باشد  وایمیل :moh331@ gmail.comر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 16:0  توسط محمد حسن اسايش  | 

ماه قيام ،ماه حسين ، ماه انقلاب

ماه خروج پيشرومومنان بود

ماه شکست دشمن قرآن وفتح حق

ماه ظهور عدل به اهل جهان بود

مردي قيام کرده به صحراي کربلا

کز خاندان خاتم پيغمبران بود

مردي قيام کرده که باانقلاب خون

بر هم زن رِِژيم ستم گستران بود

مردي قيام کرده که تا روز رستحيز

نام گراميش همه جا جاودان بود

فرزند با کفايت نستوه بوتراب

کز خون او زمين بلا گلستان بود

با خون نوشته است بتاريخ روزگار

هرکس که بار ظلم کشد ناتوانبود

بهر قيام نسل جوان برعليه ظلم

اول شهيدش اکبر زيبا جوان بود

تکميل تاشود سند سرخ انقلاب

امضاءزخون اصغر شيرين زبان بود

سيراب تا شوند همهتشنگان عدل

در خون طپيده ساقي لب تشگان بود

هفتاد وچند ياور وانصار ولشکرش

هريکچو آيت است که در خون طپان بود

عباس وعون وجعفروعبدالهش چوگل

سيراب زاشک دمبدم باغبان بود

قرآن ورق ورق پي تحکيم امر حق

تا نهضت مقدس دين جاودان بود

با اين قيام کاخ ستم واژگون نمود

تابر قرار مکتب خون جامگان بود

بر انتقال خون شهيدان بي کفن

گاه قيام (زين اب )قهرمان بود

هر ارض(کربلايي) وهر يوم عاشري

تا انقلاب مهدي صاحب زمان بود

نقل از شکوفه هاي غم -صص135-136-نادعلي کربلايي -موسسه مطبوعاتي خزر -تهران----

 ---

- سرسلسله  ي مردم آزاد حسين است

 

آنکس که دراين ره سر وجان داد حسين است

مردي که چوکوهي ببر تيشه ي بيداد

دامن بکمر برزد واستاد حسين است

درسي به بشر داد بدستور الهي

درسش عملي بود نه کتبي ،نه شفاهي

آيين يزيدي که بري بود زانصاف

ننمود بتهديد وبه تطميع گواهي

در معرکه دشمن چوبه او خط امان داد

رد کرد وخروشان شد ودر معرکه جان داد

ننهاد بزنجير ستم گردن تسليم

حنجر بدم خنجر بيداد گران داد

مردانه دراين معرکه بنهاد قدم را

بر ضدستمکار بر افراشت علم را

با نيروي يزداني وبا دست خدايي

بشکست بهم قدرت ارکان ستم را

اعلاميه از قتلگه کرب وبلا داد

با زينب وسجاد سوي شام فرستاد

اين جمله زخون بود در آن نشريه مسطور

بايد بشر از قيد اسارت شود آزاد

او کرد بنوع بشر اين قاعده تعليم

کاندر ره آزادگي از جان نبود بيم

ديگر نهراسد زستمکار ستمکش

مظلوم بظالم نکند کرنش وتعظيم

هر وحشي ناکس نزند کوس تمدن

هر کافر ناحق نزند لاف تدين

اشرار باحرار نگيرند سر راه

ناکس نفروشد بکسان ناز وتفر عن

شمشير نباشد بکف زنگي بد مست خائن نشود عالي وعالي نشود پست               باشد که ببالند وننازند ونتازند

از باب زر وسيم باشخاص تهيدست

برچيده شود قاعده ورسم توحش

از مسند حق دور شود قاضي حق کش

ازبين رود منکرومعروف بيايد                     جاهل رهد از جهل چو عالم بزيد خوش

مردم همه با کافر وظالم بستيزند

پويند ره حق وزناحق بگريزند

کوبند همي سنگ الم بر سر بدخواه

بر فرق تبهکار همي خاک بريزند

اين حکم صريح است وبديه است ومحقق

چيره نشود حق کش وکشته نشود حق

بيداد گري را اثري نيست بعالم

زنده است حسين ابن علي آن حق مطلق-

(ازبصير اصفهاني-به نقل از شاهکارهاي ادب فارسي(اشک شفق)صص200-201 آراسته ي رضا معصومي -نشريه ماه نوع -ناشر : رشيدي -ديماه 1362 شمسي)-------------------

جلوه گاه حق از احمد مهران-همان ماخذ-ص 202:--

تاابد جلوه گه حق وحقيقت سر توست

معني مکتب تفويض علي اکبر توست

اي حسيني که تويي مظهر آيات خداي

اين صفت از پدر وجد تو در جوهر توست

درس مردانگي عباس بعالم آموخت

زانکه شد مست از آن باده که در ساغر توست

طفل شش ماهه تبسم نکند پس چه کند ؟

آنکه بر مرگ زند خنده علي اصغر توست

اي که در کرببلا بيکس وياور گشتي چشم بگشا وببين خلق جهان ياور توست

خواهر غمزده ات ديد سرت بر ني وگفت:

آنکه بايد به اسيري برود خواهر توست

(بابي انت وامي)که تواي مکتب عشق

عشق را مظهر و آثار علي اصغر توست

اي حسيني که بهر کوي عزاي تو بپاست

عاشقان رانظري دردم جان پرور توست

خواست (مهران )بزند بوسه سراپاي تورا

----

مهر تو مرا رکن نماز است حسين جان عشق تو مرا کعبه ي راز است حسين جان

روزي که شود بسته برويم در اميد

بابکرم لطف توبازاست حسين جان

 

 

يک ذره غبار حرمت اي حرم دين در رتبه به از ملک حجازاست حسين جان

هرروزدهم بوسه بخاک حرم تو چون تربت تو مهر نماز است حسين جان

در کرببلا زان همه گلهاي نکويت اصغر گل نشکفته ي ناز است حسين جان

ازداغ تودر گوشه ي ويرانه رقيه شمعيست که در سوز وگدازاست حسين جا

 

 

 

 

 

 

گر قلب من از سينه بر آرند ببينند باذکر تو در راز ونياز است حسين جان

 

مي خواستم از وصف وجلال تو بگويم دل گفت که اينقصه درازاست حسين جان -اي خون خدا خسرو محمود خصائل بر درگه تو خضر اياز است حسين جان

 

 

در روز جزا کرببلايي زشفاعت بر سوي تو اش دست نياز است حسين جان -به نقل ز

شکوفه هاي غم اثر طبع ناد علي کربلايي-صص169-170

زینب با سر بریده :خطبه جانسوز زینب کرده ، عالم را مکدر          در میان کوفه بنموده است غوغا دخت حیدر           با بیان مرتضی ابلاغ حق بنمود وگفتا       کوفیان من زینبم ، حق را نمایم آشکارا          زینبم بنت علی وقهرمان کربلایم       قهرمان کربلا وزاده  شیر خدایم          من زریشه می کنم ویرانه ، کاخ ظالمان را        با بیانی می کنم ، ابلاغ آزادی جهان را

ناگهان ماهی فراز نی بدید آن نیک اختر     گشت خاموش وفغان سر داد با نوی فلک فر      با ندای دلخراشی گفت : ایا تو حسیسنی؟  تو حسین زینبی وآن امام عالمینی ؟

گر حسینی پس چرا پیشانیت مجروح گشته؟    گو کدامین سنگ دل  پیشانیت از کین شکسته؟    تو گل بستان زهرایی   چرا پزمرده گشتی/    تو سلیمان جهانی چس چرا افسرده گشتی؟

چون بدیدی زینب نالان سر سلطان خوبان      گشته مجروح از جفای دشمنان وظلم عدوان    آن چنان زد راس پر نورش بروی  چوب محمل    از سر او خون چکید وشیعه را بنموده خوندل 

گفت : کی پاشیده خاکستر بروی زخمهایت ؟    من گمانم بوده خاکستر دوایی از برایت     ای برادر کن نظر برحالت دختت سکینه     گشته محزون  وغم انگیز از جفای قوم کینه

خوبرویا زین مصیبت عالمی گردیده گریان     اهل بیت مصطفی در کوچه وبازار نالان ------ کاخ تو زیر وزبر کنم :

من زینبمزکربلا آمدم به شام    تا روز روشن تو زشب تیره تر کنم    من زینبم به چشم حقارت مکن نظر     با یک اشاره کاخ تو زیر وزبر کنم       من آمدم که سلطنتت ای یزید دون 

سازم فنا ونقشه تو بی اثر کنم      من زینبم  ستم کش وبیچاره نیستم     خاک ستم به فرق سر خیره سر کنم     من زینبم که دست خدایم در آستین      تا دست نابکار تو از تن بدر کنم 

من آمدم که زنده وجاوید وپایدار     دین خدا بروی زمین سربسر کنم       من زینم که کرده خدا نقطم آتشین     هر جا که رو کنم همه فتح وظفر کنم

 من آمدم خراب کنم کاخ قدرتت     زاین رو بود اگر به خرابه مقر کنم      من آمدم یزید ویزیدی مرام را      روشن هویتش به جهان بشر کنم      من آمدم کنون پی خون خواهی حسین

تا انتقام خود نگشم کی سفر کنم؟  من زینبم که از نظر لطف ذره را     روشن دلش زنور چو وقت سحر کنم -به نقل از کاروان غم - جلد 1- ص 80-81 .محمد حسن اسایش


برچسب‌ها: ماه قيام, ماه حسين
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۹ساعت 20:49  توسط محمد حسن اسايش  |