عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

 ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ |  ۳۰۹۳۰ |  ۳۰

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

كه چرا عشق به انساننرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:

 كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم

گشته به كنعان نرسیده است؟

چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد،

زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد.

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛

برسد كاش صدایم به صدایی...

 

عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو كجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت،

نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!

به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

 دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ  نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی

 که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛

‌ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛

 ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ...

خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... توکجایی...
حمیدرضا برقعی

 


برچسب‌ها: سیدحمید رضا برقعی, عصر یک جمعه دلگیر
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 11:50  توسط محمد حسن اسايش  | 

شعر فارسی آیات غمزه

  

دفتر شعر | دفتر مجازی شعر

 

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

 ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ |  ۳۰۹۳۰ |  ۳۰

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

كه چرا عشق به انساننرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:

 كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم

گشته به كنعان نرسیده است؟

چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد،

زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد.

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛

برسد كاش صدایم به صدایی...

 

عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو كجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت،

نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!

به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

 دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ  نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی

 که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛

‌ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛

 ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ...

خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... توکجایی...
حمیدرضا برقعی

 


برچسب‌ها: سیدحمید رضا برقعی, عصر یک جمعه دلگیر
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 11:49  توسط محمد حسن اسايش  | 

*درسی برای همه*👇👇👇

🇮🇷 *کسانی که از تاریخ عبرت نگیرند مجبورند فاجعه های ان را مجددا تحمل کنند.* 

🚀🚀ما در دفاع مقدس جنگیدیم و 220 هزار شهید دادیم در برابر تجاوز به وطن و ناموسمان دادیم ولی مردم بوسنی که سلاح را زمین گذاشتند 300 هزار کشته دادند و سرزمین شان لگدمال و ناموس شان هتک حیثیت شد

⚫ *این اتفاقات تلخ نباید فراموش شود* 
● یادی از جنگ صربهای اروپایی براى *فريفتگان فرهنگ غرب وحشی خونخوار*

⛔ 20 سال از *جنگ و نسل کشی* صربها علیه مسلمانان بوسنی *درقلب اروپا گذشت*.
جنگی که در آن *300 هزار مسلمان شهید و 60 هزار زن و دختربچه را به زور ربودند، و یک و نیم میلیون نفر ناچار به مهاجرت شدند*! 

*آیا بیاد میاوریم؟*
 یا 
*فراموش کرده‌ایم؟!*
یا 
*چیزی درباره آن نمیدانیم؟!*

⭕ گزارشگر شبکه CNN یادی میکند از کشتار مسلمانان بوسنی و از  خبرنگار مشهور (کریستینا امانپور که مسیحی شده) میپرسد:
 *آیا تاریخ بار دیگر تکرار میشود؟* 
امانپور تحلیلی بر واقعه بوسنی ارائه می‌کند: 
*جنگی قرون وسطایی بود*. *قتل* ، *محاصره* ، و *گرسنگی مسلمانان*؛ 
و 
*اروپا دخالت برای پایان جنگ را رد کرد* و گفت: *این یک جنگ داخلی است!!*. 
و 
*این بهانه مسخره‌ای بود!*

📌 هولوکاست مسلمانان نزدیک به 4 سال در این سرزمین ادامه یافت.

*صربها بیش از 800 مسجد را منهدم* کردند که بنای بعضی به قرن 16ميلادى می‌رسید. *کتابخانه تاریخی سارایوو را به آتش کشیدند*. 
🤔 *سازمان ملل بعد از مدتی دخالت کرد و نیروهای خود را در دروازه‌های شهرهای مسلمان نشین مستقر کرد*. 
اما این شهرها در محاصره و آتش می‌سوخت و نیروهای سازمان ملل کاری نمی‌کردند‼️
*صربها هزاران مسلمان را در اردوگاه‌ها زندانی کردند که به علت گرسنگی و شکنجه مانند اسکلت شده بودند*!
 وقتی از فرمانده صربها پرسیده شد: 
چرا؟
 جواب داد: 
چون آنها حاضر نبودند گوشت خوک بخورند!!‼️‼️فقط همین☠️

در آن زمان روزنامه گاردین نقشه اسارتگاه زنان که 17 اردوگاه بود را منتشر کرد.
گاردین عکس دختر بچه‌ اسیری را که خون از پاهایش سرازیر بود چاپ کرد و نوشت *جرم این دختر این است که مسلمان است؟*. 😭

رهبر صربها از رهبر مسلمانان منطقه زیبا *جهت 👈👈مذاکره دعوت کرد*، و به او سیگار تعارف کرد و خندید و سپس *دستور قتلش را داد!*، 
و سپس شنیع ترین کارها را با مردم این منطقه کردند.

✴ اما بدترین جنایتها در منطقه سربره نتیسا انجام شد *درحالیکه این شهر در محاصره نیروهای سازمان ملل بود، این نیروها همراه صربها به عیش و نوش می‌پرداختند و بعضی از آنها از زنان مسلمان میخواستند در برابر لقمه‌ای نان شرفش را بدهد!!!*.

صربها منطقه سربره نیتسا را *دو سال محاصره کردند و یک لحظه بمباران متوقف نمی‌شد*.
 صربها حتی کمکهای خیرخواهانه غذا و دارو را هم می‌دزدیدند.
سپس غربیها تصمیم گرفتند که منطقه را به گرگهای هلندی که قرار بود حمایت کننده مردم باشند، تحویل دهند، ولی هلندی ها بجای حمایت از مردم، با صربها دست به یکی کردند.
به مسلمانان فشار آوردند که 🚀اسلحه🚀 خود را زمین بگذارند و امان نامه بگیرند. 
*نتیجه‌ی تسلیم آنها، تصرف شهر سربره نیتسا به دست صربها بود و صربها هم ۱۲۰۰۰ مرد جوان آنها را جدا کرده و سر بریدند و سپس اجساد آنها را تکه تکه کردند*.
صربها بر روی جسد مردان مسلمان میایستادند و بر چهره آنها با خنجر صلیب میکشیدند. 
اما زنها، 
*به شرف آنها تجاوز شد و برخی را کشتند و سوزاندند!*. 
کشتار مسلمانان روزها ادامه یافت تا اینکه سقوط این شهر درتابستان ۱۹۹۵ اتفاق افتاد،
 *و این کشتار و نسل کشی بیرحمانه فقط بجرم مسلمانی اتفاق افتاد!*

▪ *مادر* مسلمان دست سرباز صرب را گرفت *تا کودک خود را نجات دهد*، ولی سرباز صرب *دست مادر را قطع می‌کرد* و سپس *کودک را پیش چشمان مادرش سر می‌برید*.

بعد از کشتار شهر سربره نیتسا "رادوان کارادویچ"ی آدمکش، فاتحانه وارد شهر شد و اعلام کرد که این شهر متعلق به صربستان بوده و خواهد بود.

*صربها زنان مسلمان را پس از تجاوز ۹ ماه زندانی میکردند و می‌گفتند می‌خواهیم بچه صرب برایمان بزایند* .

😡 *ما این جنایتها را به یاد می‌آوریم و می‌گوییم*:

● ما فاجعه بالکان را فراموش نمی‌کنیم! 
● ما غرناطه‌ اسپانیا و کشتار مسلمانان را فراموش نمی‌کنیم! 
● ما فلسطین و جنایات غرب و یهود را فراموش نمی‌کنیم! 
و 
● در برابر *جنایات اروپاییان در بوسنی* میگوییم:
هرگز فراموش نمی‌کنیم! هرگز نمی‌بخشیم! 
و 
*هرگز شعارهای فریبنده "حقوق بشری" آنها را باور نداریم*.
 ☝️☝️☝️☝️☝️☝️☝️

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

🤔 *اما ما پس از 20 سال هنوز درس نگرفته‌ایم!*

صربها علما را می‌کشتند و مساجد را ویران میکردند. 

😭 در آن زمان یک *روزنامه‌ی انگلیسی در مورد نسل کشی* در بوسنی نوشت: 
*جنگی در قرن بیستم با شیوه‌ای قرون وسطایی!*.

❌ای کسی که این متن را میخوانی تقاضا میکنم ان را برای دوستان خود بفرستی 
 تا
این واقعه ها فراموش نشود و نسلهای آینده بدانند.

✔  *این پیامی است برای فریفتگان فرهنگ غرب که دلبسته و مشتاق رابطه بیشتر باغرب و اروپاهستند 
 است.....!*

بله عزیزان 
*نبایدیادمان بر‌ودهمین چند وقت پیش بود که داعشیهابا فرماندهی آمریکا وانگلیس وحرام زاده های کودک کش رژیم صهیونستی و پولهای کثیف وهابیون حجازی و سکوت اروپائیان چه رفتاری بامردم سوریه و عراق ومنطقه داشتن* ۰😭
یادمان هست با *زنهای شیعه و ایزدی* چکارکردند!؟😡
*به زور* واردخانه های آنها می شدند مردها را کشته و زنها را موردتجاوز قراردادند
و 
*به عنوان برده* بردند و با قیمت یک حیوان به کشورهای پَست عربی برای بهره برداری جنسی *فروختند*🤔
*جلوی چشم مردها به زنهایشان تجاوز و بچه ها را سر بریدند وحتی شکم زنان حامله را پاره کردند و با جسم نوزادهای آنها فوتبال بازی کردند* 😡
دقیقا
همان کاری که منافقین در تهران کردند
و
صربها در بوسنی

یادمان هست که
*نوزادهارا کباب کردند وگوشت آنها را به خورد مادرشان دادند*😳
و 
*چگونه همه خانه ها و مساجد و مراکز تاریخی و فرهنگی را تخریب ونابودکردند!*
و
*هزاران جنایت که شرم مانع بیان آنهاست*

🔥🔥🔥
ایا فکر میکنید این اتفاق یکبار در اروپا اتفاق افتاد و تمام⁉️... مگر سردار سلیمانی نفرمود که مادری را دیدم که داعشی ها کودکش را کباب کردند و در ظرف پلو برایش فرستادند‼️🔥🔥🔥🔥

🇮🇷 *《 همه این جنایت مقدمه ورود به خاک پاک و مقدس جمهوری اسلامی و فتح ایران بود. 
*سئوال* 👇🏿
*اگر وارد کشور ما می شدند چه اتفاقی می افتاد!؟؟؟*🤔
همه می دانیم که این 
*همه جنایت برای رسیدن به کشور ما بود*
که از همه ملت ما به جرم مسلمان بودن انتقام گرفتند ،
یک لحظه تصورکنید این نقشه شوم انجام می شد
چه اتفاقی می افتاد
 بله...
 *تکرار جنایات اسپانیا و صربستان و  سوریه و عراق به شدید ترین صورت ممکن* 
و
*دنیای وحشی غرب* نه تنها سکوت ، بلکه همراهی می کرد!!؟؟
پس یادمان باشدکه 
*همه ما بدهکار شهدا هستیم*
و
حداقل کاری که باید انجام بدیم این است که هرکس درحد توانش تلاش کند و این متن را به دیگران ارسال کند و در زندگی راه پرافتخار شهدا را ادامه دهد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 1:44  توسط محمد حسن اسايش  | 

مصاحبه با عصمت‌‏الملوک دولتشاهی

عصمت‌‏الملوک دولتشاهی


مصاحبه‌كننده: مرتضی رسولی پور 

 

 

 آنچه در ذیل می‏خوانید قسمتی از متن تنظیم شدة چهار جلسه گفت وگو با آخرین همسر رضاشاه است که در سالهای 1373 و 1374 ــ نخستین گفت وگو در 13 خرداد 1373 و مصاحبه‌‏های بعدی به ترتیب در 21 آبان و 2 آذر 1373 و 31 اردیبهشت 1374 چند ماه قبل از فوت او ــ در محل سکونت نامبرده انجام گرفته است.

 

□ خانم دولتشاهی با تشکر از سرکار که در این گفت وگو شرکت کردید، لطفاً در مورد سوابق خانوادگی خودتان مطالبی که به یاد دارید بیان کنید.

من در سال 1284 خورشیدی به دنیا آمدم. پدربزرگم ملقب به مشکوه‏الدوله از طایفة قاجار بود، به همین مناسبت هم در دورة قاجاریه سمت‏های درباری داشت. پدرم غلامعلی میرزا مجلل‎‌‏الدوله در زمان سلطنت رضاشاه رئیس تشریفات دربار بود، به همین جهت الفت خاصی میان او و رضاشاه برقرار بود.


یکی از عموهایم محمدعلی دولتشاهی (مشکوه‌‏الدوله) 1 وزیر پست و تلگراف بود. یک روز هنگامی که مستخدم اداره برای او چای برده بود متوجه می‏شود پشت میز افتاده و مرده است. عموی دیگرم ابوالفتح دولتشاهی نام داشت. هر سه برادر در اثر بیماری قلبی فوت کردند.


مادرم هم گوهرملک نام داشت: او مدت کوتاهی پس از به دنیا آوردن آخرین فرزندش در اثر بی ‏توجهی پزشکان و نبودن امکانات پزشکی در شهرستان ملایر در جوانی فوت کرد و در قم به خاک سپرده شد. برادر او حسام‌‏السلطنه پیشکار ناصرالدین شاه و از استادان طراز اول موسیقی سنتی در ایران بود. او ضمن آشنایی با همة سازهای ایرانی در نواختن ویلن استاد بود. مدتی معلم موسیقی محمدحسن میرزا ولیعهد بود. از حسام‌السلطنه یک پسر به نام فریدون باقی است که حالا در بلژیک زندگی می‏کند. مادر حسام‌السلطنه خانم ابتهاج‌‏السلطنه نام داشت و خوش خط بود.

 

دو خواهر و دو برادر داشتم. خواهر بزرگترم اشرف‌‏السلطنه همسر سرهنگ پاشاخان مبشر، در سفر به موریس با من همراه بود. خواهر دیگرم عزت کوچک‏تر از من بود و خیلی دوست داشت به عقد پسرعمویش درآید. دو برادرم احمد میرزا و عباس میرزا را رضاشاه برای تحصیل به خارج فرستاد. یکی در دانشگاه وست مینستر انگلستان و دیگری در سن سیر فرانسه تحصیل کرد. وقتی که به ایران برگشتند متاسفانه هیچ کدام عاقبت به خیر نشدند و در نتیجة اعتیاد به تریاک و الکل درگذشتند. یک روز که برای دیدن احمدمیرزا رفته بودم، با آه و ناله گفت: « ببین چه ریختی شدم!» عباس میرزا هم که تریاک را در عرق حل می‌کرد و می‌‏خورد، کبدش عیب پیدا کرد و مدتی در بیمارستان شهربانی بستری شد. هر دو جوان با آنکه تحصیلکرده بودند، دستی دستی خودشان را به کشتن دادند.


□ چگونه با رضاخان آشنا شدید و چطور شد او شما را به همسری انتخاب کرد؟

موقعی که 13 یا 14 ساله بودم خواستگاران زیادی داشتم که یکی از آنها سردارسپه بود. خواستگاری او از من از طریق کریم آقا بوذرجمهری و خواهرزاده و همسر برادر سردارسپه انجام گرفت. پدرم هم به جهت روابط صمیمانه‌‌‏ای که با سردارسپه داشت مایل بود از میان خواستگاران متعدد با او ازدواج کنم.


یک بار از طریق یکی از زنان پیر فامیل به من پیغام فرستاد که تو خواستگاران زیادی داری اما سردار سپه از همه با قدرت‏تر است و بهتر است با ایشان ازدواج کنید. اتفاقاً در همان زمان پدرم حاکم ملایر شده بود. ما هم به ملایر رفتیم و در آن شهر بود که مادرم دارفانی را وداع گفت. موقعی که به تهران برگشتیم. گفتم: « ما عزاداریم و من فعلاً نمی‌‏توانم ازدواج کنم»، ولی عده‏ای از نزدیکان از قبیل زن عمویم (مشکوه‏‌الدوله) و دیگران اصرار کردند که حتماً باید قبول کنی. در وضعی بودم که از ازدواج می‌‏ترسیدم. من حتی یک عکس هم از سردارسپه ندیده بودم و نمی‏دانستم آیا او هم مرا دیده بود یا نه؟ ولی چون پدرم خیلی از رضاخان تعریف می‏کرد و می ‏گفت او مرد با استعداد و خوبی است، من هم نتوانستم حرفی بزنم و توصیة او را گوش کردم...


□ عکس‏‌العمل تاج‌‏الملوک (همسر دیگر رضاخان) 2 نسبت به این ازدواج چگونه بود؟

اتفاقاً شب عروسی، او دم در حیاط ایستاده بود و چون از موضوع خیلی ناراحت بود، مرتب فحش می‏داد و جیغ می‌‏کشید: او نمی ‏خواست هوو داشته باشد. چند نفر را هم با خود آورده بود تا به نحوی مجلس عروسی را به هم بزنند، اما سردار سپه متوجه شد و به چند سرباز دستور داد او را از مجلس خارج کنند و به خانه‏اش ببرند...


□ همانطور که اطلاع دارید کشف حجاب زمانی اجرا شد که شما همسر شاه بودید، چه خاطراتی از این موضوع دارید؟

در آن زمان کلیة طبقات مردم پایبند به اصول اخلاقی خاصی بودند. خانمها در کوچه و خیابان کمتر رفت و آمد می ‏کردند. مسئله چادر نبود و بیشتر زنان در آن روزگار چاقچور داشتند که نوعی روبنده بود. در چنان اوضاع و احوالی، یک دفعه با زور و اعمال قدرت، دستور رفع حجاب داده شد. به همین جهت هم با عکس‏‌العمل شدید مردم روبه‏ رو شد. یادم می‌‏آید ما حتی موقعی که در اتومبیل نشسته بودیم و حجاب نداشتیم از دیدن عابرین خجالت می‌‏کشیدیم. این موضوع مربوط به طبقة خاصی نبود و عموم مردم از این دستور بدون مطالعه در رنج و عذاب بودند. رضاشاه دستور داده بود که همة ما باید بی‏حجاب باشیم. این کار اول بسیار مشکل بود، خجالت می‏‌کشیدیم و خیلی ناراحت بودیم. اوایل کلاه پوست سرمان می‏گذاشتیم و پالتو پوست با یقه بلند می‌‏پوشیدیم. سعی می‌‏کردیم کمتر در انظار ظاهر شویم و به همین جهت اغلب به بیرون شهر می‏رفتیم. یادم می‌‏آید در آن روزها معمولاً به باغ حسام‌‏السلطنه در اکبرآباد می ‏رفتم تا ناچار نباشم در انظار عموم مردم بی‏حجاب باشم. چون از خودمان اختیار نداشتیم مجبور به اطاعت از دستور شده بودیم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1. غلامعلی دولتشاهی که در 29 آذر 1304 به ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی تعیین شده بود، در 16 آبان 1311 در 55 سالگی در اثر سکتة قلبی درگذشت. برادرش محمدعلی دولتشاهی نیز که در 26 شهریور 1312 در دولت محمدعلی فروغی به سمت وزیر پست و تلگراف منصوب شده بود، در 27 تیر ماه 1313 به علت سکتة قلبی درگذشت. (م. ر)

2. تاج‌‏الملوک در خاطرات خود مدعی است که رضاخان با اجازة او تجدید فراش کرد. در این مورد می‏گوید: « بعداً که رضا با اجازة من تجدید فراش کرد من اجازه ندادم عصمت و توران را به سعدآباد بیاورد.» بنگرید به خاطرات ملکه پهلوی مصاحبه‌‏کنندگان: دکتر ملیحه خسروداد، تورج انصاری، مهندس محمودعلی باتمانقلیچ. زیر نظر هیئت امنا: مدیرعامل: دکتر امیرحاتم فرمانفرمائیان. بنیاد تاریخ شفاهی (معاصر) ایران، به آفرین، 1380، ص 275. 

 

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران


 

© تمامی حقوق برای سایت تاریخ شفاهی محفوظ است.....

بازنویسی:محمد حسن آسایش

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی ۱۴۰۰ساعت 19:18  توسط محمد حسن اسايش  |