|
عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت شاعر: سید حمیدرضا برقعی ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ | ۳۰۹۳۰ | ۳۰ عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم كه چرا عشق به انساننرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد: كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم گشته به كنعان نرسیده است؟ چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد، زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد. خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛ برسد كاش صدایم به صدایی...
عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو كجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت، نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت! به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد. همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد... تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی... گریه کن گریه و خون گریه کن ،آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛ عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛ ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛ ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛ ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ... خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»... دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
برچسبها: سیدحمید رضا برقعی, عصر یک جمعه دلگیر
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 11:50  توسط محمد حسن اسايش
|
دفتر شعر | دفتر مجازی شعر
عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت شاعر: سید حمیدرضا برقعی ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ | ۳۰۹۳۰ | ۳۰ عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم كه چرا عشق به انساننرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد: كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم گشته به كنعان نرسیده است؟ چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد، زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد. خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛ برسد كاش صدایم به صدایی...
عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو كجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت، نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت! به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد. همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد... تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی... گریه کن گریه و خون گریه کن ،آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛ عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛ ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛ ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛ ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ... خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»... دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
برچسبها: سیدحمید رضا برقعی, عصر یک جمعه دلگیر
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 11:49  توسط محمد حسن اسايش
|
*درسی برای همه*👇👇👇 🇮🇷 *کسانی که از تاریخ عبرت نگیرند مجبورند فاجعه های ان را مجددا تحمل کنند.* 🚀🚀ما در دفاع مقدس جنگیدیم و 220 هزار شهید دادیم در برابر تجاوز به وطن و ناموسمان دادیم ولی مردم بوسنی که سلاح را زمین گذاشتند 300 هزار کشته دادند و سرزمین شان لگدمال و ناموس شان هتک حیثیت شد ⚫ *این اتفاقات تلخ نباید فراموش شود* ⛔ 20 سال از *جنگ و نسل کشی* صربها علیه مسلمانان بوسنی *درقلب اروپا گذشت*. *آیا بیاد میاوریم؟* ⭕ گزارشگر شبکه CNN یادی میکند از کشتار مسلمانان بوسنی و از خبرنگار مشهور (کریستینا امانپور که مسیحی شده) میپرسد: 📌 هولوکاست مسلمانان نزدیک به 4 سال در این سرزمین ادامه یافت. *صربها بیش از 800 مسجد را منهدم* کردند که بنای بعضی به قرن 16ميلادى میرسید. *کتابخانه تاریخی سارایوو را به آتش کشیدند*. در آن زمان روزنامه گاردین نقشه اسارتگاه زنان که 17 اردوگاه بود را منتشر کرد. رهبر صربها از رهبر مسلمانان منطقه زیبا *جهت 👈👈مذاکره دعوت کرد*، و به او سیگار تعارف کرد و خندید و سپس *دستور قتلش را داد!*، ✴ اما بدترین جنایتها در منطقه سربره نتیسا انجام شد *درحالیکه این شهر در محاصره نیروهای سازمان ملل بود، این نیروها همراه صربها به عیش و نوش میپرداختند و بعضی از آنها از زنان مسلمان میخواستند در برابر لقمهای نان شرفش را بدهد!!!*. صربها منطقه سربره نیتسا را *دو سال محاصره کردند و یک لحظه بمباران متوقف نمیشد*. ▪ *مادر* مسلمان دست سرباز صرب را گرفت *تا کودک خود را نجات دهد*، ولی سرباز صرب *دست مادر را قطع میکرد* و سپس *کودک را پیش چشمان مادرش سر میبرید*. بعد از کشتار شهر سربره نیتسا "رادوان کارادویچ"ی آدمکش، فاتحانه وارد شهر شد و اعلام کرد که این شهر متعلق به صربستان بوده و خواهد بود. *صربها زنان مسلمان را پس از تجاوز ۹ ماه زندانی میکردند و میگفتند میخواهیم بچه صرب برایمان بزایند* . 😡 *ما این جنایتها را به یاد میآوریم و میگوییم*: ● ما فاجعه بالکان را فراموش نمیکنیم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 🤔 *اما ما پس از 20 سال هنوز درس نگرفتهایم!* صربها علما را میکشتند و مساجد را ویران میکردند. 😭 در آن زمان یک *روزنامهی انگلیسی در مورد نسل کشی* در بوسنی نوشت: ❌ای کسی که این متن را میخوانی تقاضا میکنم ان را برای دوستان خود بفرستی ✔ *این پیامی است برای فریفتگان فرهنگ غرب که دلبسته و مشتاق رابطه بیشتر باغرب و اروپاهستند بله عزیزان یادمان هست که 🔥🔥🔥 🇮🇷 *《 همه این جنایت مقدمه ورود به خاک پاک و مقدس جمهوری اسلامی و فتح ایران بود.
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی ۱۴۰۰ساعت 1:44  توسط محمد حسن اسايش
|
مصاحبه با عصمتالملوک دولتشاهی عصمتالملوک دولتشاهی
آنچه در ذیل میخوانید قسمتی از متن تنظیم شدة چهار جلسه گفت وگو با آخرین همسر رضاشاه است که در سالهای 1373 و 1374 ــ نخستین گفت وگو در 13 خرداد 1373 و مصاحبههای بعدی به ترتیب در 21 آبان و 2 آذر 1373 و 31 اردیبهشت 1374 چند ماه قبل از فوت او ــ در محل سکونت نامبرده انجام گرفته است.
□ خانم دولتشاهی با تشکر از سرکار که در این گفت وگو شرکت کردید، لطفاً در مورد سوابق خانوادگی خودتان مطالبی که به یاد دارید بیان کنید. من در سال 1284 خورشیدی به دنیا آمدم. پدربزرگم ملقب به مشکوهالدوله از طایفة قاجار بود، به همین مناسبت هم در دورة قاجاریه سمتهای درباری داشت. پدرم غلامعلی میرزا مجللالدوله در زمان سلطنت رضاشاه رئیس تشریفات دربار بود، به همین جهت الفت خاصی میان او و رضاشاه برقرار بود.
دو خواهر و دو برادر داشتم. خواهر بزرگترم اشرفالسلطنه همسر سرهنگ پاشاخان مبشر، در سفر به موریس با من همراه بود. خواهر دیگرم عزت کوچکتر از من بود و خیلی دوست داشت به عقد پسرعمویش درآید. دو برادرم احمد میرزا و عباس میرزا را رضاشاه برای تحصیل به خارج فرستاد. یکی در دانشگاه وست مینستر انگلستان و دیگری در سن سیر فرانسه تحصیل کرد. وقتی که به ایران برگشتند متاسفانه هیچ کدام عاقبت به خیر نشدند و در نتیجة اعتیاد به تریاک و الکل درگذشتند. یک روز که برای دیدن احمدمیرزا رفته بودم، با آه و ناله گفت: « ببین چه ریختی شدم!» عباس میرزا هم که تریاک را در عرق حل میکرد و میخورد، کبدش عیب پیدا کرد و مدتی در بیمارستان شهربانی بستری شد. هر دو جوان با آنکه تحصیلکرده بودند، دستی دستی خودشان را به کشتن دادند.
موقعی که 13 یا 14 ساله بودم خواستگاران زیادی داشتم که یکی از آنها سردارسپه بود. خواستگاری او از من از طریق کریم آقا بوذرجمهری و خواهرزاده و همسر برادر سردارسپه انجام گرفت. پدرم هم به جهت روابط صمیمانهای که با سردارسپه داشت مایل بود از میان خواستگاران متعدد با او ازدواج کنم.
اتفاقاً شب عروسی، او دم در حیاط ایستاده بود و چون از موضوع خیلی ناراحت بود، مرتب فحش میداد و جیغ میکشید: او نمی خواست هوو داشته باشد. چند نفر را هم با خود آورده بود تا به نحوی مجلس عروسی را به هم بزنند، اما سردار سپه متوجه شد و به چند سرباز دستور داد او را از مجلس خارج کنند و به خانهاش ببرند...
در آن زمان کلیة طبقات مردم پایبند به اصول اخلاقی خاصی بودند. خانمها در کوچه و خیابان کمتر رفت و آمد می کردند. مسئله چادر نبود و بیشتر زنان در آن روزگار چاقچور داشتند که نوعی روبنده بود. در چنان اوضاع و احوالی، یک دفعه با زور و اعمال قدرت، دستور رفع حجاب داده شد. به همین جهت هم با عکسالعمل شدید مردم روبه رو شد. یادم میآید ما حتی موقعی که در اتومبیل نشسته بودیم و حجاب نداشتیم از دیدن عابرین خجالت میکشیدیم. این موضوع مربوط به طبقة خاصی نبود و عموم مردم از این دستور بدون مطالعه در رنج و عذاب بودند. رضاشاه دستور داده بود که همة ما باید بیحجاب باشیم. این کار اول بسیار مشکل بود، خجالت میکشیدیم و خیلی ناراحت بودیم. اوایل کلاه پوست سرمان میگذاشتیم و پالتو پوست با یقه بلند میپوشیدیم. سعی میکردیم کمتر در انظار ظاهر شویم و به همین جهت اغلب به بیرون شهر میرفتیم. یادم میآید در آن روزها معمولاً به باغ حسامالسلطنه در اکبرآباد می رفتم تا ناچار نباشم در انظار عموم مردم بیحجاب باشم. چون از خودمان اختیار نداشتیم مجبور به اطاعت از دستور شده بودیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. غلامعلی دولتشاهی که در 29 آذر 1304 به ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی تعیین شده بود، در 16 آبان 1311 در 55 سالگی در اثر سکتة قلبی درگذشت. برادرش محمدعلی دولتشاهی نیز که در 26 شهریور 1312 در دولت محمدعلی فروغی به سمت وزیر پست و تلگراف منصوب شده بود، در 27 تیر ماه 1313 به علت سکتة قلبی درگذشت. (م. ر) 2. تاجالملوک در خاطرات خود مدعی است که رضاخان با اجازة او تجدید فراش کرد. در این مورد میگوید: « بعداً که رضا با اجازة من تجدید فراش کرد من اجازه ندادم عصمت و توران را به سعدآباد بیاورد.» بنگرید به خاطرات ملکه پهلوی مصاحبهکنندگان: دکتر ملیحه خسروداد، تورج انصاری، مهندس محمودعلی باتمانقلیچ. زیر نظر هیئت امنا: مدیرعامل: دکتر امیرحاتم فرمانفرمائیان. بنیاد تاریخ شفاهی (معاصر) ایران، به آفرین، 1380، ص 275.
موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
© تمامی حقوق برای سایت تاریخ شفاهی محفوظ است..... بازنویسی:محمد حسن آسایش
+ نوشته شده در جمعه سوم دی ۱۴۰۰ساعت 19:18  توسط محمد حسن اسايش
|
|